فصل دوازدهم: افلاطون

 

1.       کلیت فعالیت فلسفی افلاطون:

1.1.  افلاطون، همۀ دست­آورد فلسفه یونان را جمع­آوری نمود. بهترین اندیشه­های فیثاغوریان، الئاییان، هراکلیتوس و سقراط را در نظام افلاطونی در طرحی نو و اصیل، دوباره پدیدار کرد.

1.2.  آمیزه شاعر و فیلسوف در یک فرد، آمیزه­ای بسیار خطرناک است، چرا که همیشه فیلسوف را گرفتار و تسلیم وسوسه استفاده از اسطوره در گره­های تشریح نظام فلسفی خود می­کند...

1.3.    دسته­بندی محاورات افلاطونی:

1.3.1.        دسته اول، که با دوره پیش از سفر افلاطون مطابق است، دوره­ای کاملا سقراطی، هر چند همراه نوآوری­های بیشتر صوری و ادبی.

1.3.2.    دسته دوم، مطابق با دوره سفر افلاطون، دوره تاثر از فلسفه الئایی و طرح نظریه مثل و جوانب آن، محاوره­های بسیار جدی، که اغلب به نتایجی قطعی نمی­رسد..

1.3.3.    دسته سوم، دوره پختگی افلاطون، که ویژگی­های ادبی دور اول و عمق اندیشه دور دوم را یکجا به همراه دارد. در این دوره، نظریه مثل، پیش­فرض اثبات شده­ای است که از دور دوم به ارث رسیده و فقط کاربردها و نظام­مندی آن مورد بررسی قرار می­گیرد.

1.3.4.        تقسیم­بندی فلسفه افلاطون:

1.3.4.1.              دیالکتیک، که شامل نظریه مثل و آموزه افلاطون درباره ماهیت حقیقت مطلق است.

1.3.4.2.              فیزیک، نظریه هستی پدیداری در زمان و مکان است

1.3.4.3.              اخلاق، که شامل سیاست و اخلاق فردی است...

1.3.4.4.              برخی از نوشته­ها ترکیبی از اینها هستند، اما اغلب نوشته­های مهم، زیر یکی از این عناوین جا می­گیرند.

2.       نظریه معرفت:

2.1.  نظریه مثل، بر نظریه معرفت استوار است. افلاطون، ابتدا معرفت چه نیست را مطرح می­کند تا با تاکید بر جنبه­های سلبی، نظریه­های نادرست را کنار زند و زمینه را برای سخنی ایجابی فراهم سازد.

2.2.    ته­تتوس:

2.2.1.        رد نظریه پروتاگوراس و سوفسطاییان درباره برابری معرفت با ادراک حسی:

2.2.1.1.              ادراک حسی شامل آینده نمی­شود.

2.2.1.2.       راهی برای گزینش برخی از گزارشات حسی و کنار زدن برخی دیگر هنگامی که اختلاف و حتی تناقضات در آنها مشاهده می­شود باقی نمی­ماند.

2.2.1.3.       راه آموزش و هر نوع استدلالی (اثبات و ابطال) بسته می­شود، چرا که همه به یک اندازه از ادراک حسی صادق بهره­مند هستند.

2.2.1.4.       اگر انسان به واسطه ادراک­اش میزان همه چیز است، هر حیوان صاحب ادراکی هم میزان همه چیز خواهد بود، بر این اساس پست­ترین حیوانات، نیز میزان خواهند بود.

2.2.1.5.       اگر کسی، احساس کرد نظر پروتاگوراس نادرست است، پس نظر او واقعا نادرست است و پروتاگوراس باید این را برای من تصدیق کند

2.2.1.6.        تمایز خطا و صواب برداشته می­شود، چرا که هر چیز می­تواند در حالی که برای کسی صادق است در همان حال برای دیگری کاذب باشد.

2.2.1.7.       معرفت، نمی­تواند صرفا شامل تاثرات حسی باشد، چرا که حتی ساده­ترین قضایا درباره امور حسی نیز، شامل نوعی مقایسه و دسته بندی [و به تعبیر کانتی: تحت مقوله قرار دادن] است. مقابله و سنجش از حواس بر نمی­آید، خصوصا اگر محصول حواس مختلف تحت دسته­بندی خواصی قرار گیرد مثلا بر آنچه به لمس و بصر در آمده، گرد بودن اطلاق شود در حالی که ملموس به بصر در نمی­آید و بالعکس. 157 مقایسه و سنجش از اعمال خود ذهن است.

2.2.2.        رد نظریه مساوقت معرفت با عقیده:

2.2.2.1.       اگر کسی به تصادف، چیزی را پیش­گویی کند و درست از آب در آید، نمی­توان به عنوان یک معتَقد او، آن را معرفت دانست.

2.2.2.2.       اگر کسی محتوای یک عقیده و صدق آن را بداند اما چرایی صدق را نداند، باز عقیده او مساوق با معرفت نیست چرا که یک باور صادق ممکن است از غریزه، ایمان یا هنر سخنوری یک سوفسطی ناشی شده باشد....این است که معرفت باید بر اساس دلیل و خرد باشد.

2.2.2.3.              عقیده قابل درستی و نادرستی است اما معرفت، فقط درست و حقیقی است. [باور صادق موجه!]

2.2.3.        اخذ نظر سقراط درباره معرفت:

2.2.3.1.       سقراط گفت: هر گونه معرفتی، به واسطه مفاهیم (تعاریف) است، او با این نظر از سخن سوفسطایی مبنی بر مساوقت معرفت با ادراک حسی، عبور می­کند.

2.2.3.2.       نظر سقراط با اندیشه افلاطون هماهنگ است که می­گوید معرفت از عقل ناشی می­شود نه از غریزه و شهود. عقل، قوه مفاهیم است.

2.2.3.3.       افلاطون، نظریه معرفتی سقراط را به صورت نظریه­ای درباره ماهیت حقیقت در می­آورد و موضوع اصلی دیالکتیک را پیش می­کشد (نظریه مثل).

3.       دیالکتیک یا نظریه مثل:

3.1.  مفاهیم یا تعاریف، برای سقراط فقط قواعد اندیشه بود که نظم­دهندگی اندیشه را بر عهده داشت، اما افلاطون آنها را به جوهری متافیزیکی تبدیل کرد. نظریه مثل، نظریه عینیت داشتن مفهوم­ها است. این که مفهوم، واقعیتی ویژه خود، بیرون و مستقل از ذهن دارد، جوهره فلسفه افلاطون است.

3.2.  نظریه مثل، از نظریه­ای که صدق یا حقیقت را با تطابق با واقع تعریف می­کند پیروی می­نماید. اگر مفهوم، معرفت است، یعنی صادق است، صدق آن به تطابق با واقعیتی عینی است، پس مفاهیم باید واقعیتی در عین داشته باشند.

3.3.  با این نظریه ظاهرا در موقفی قرار می­گیریم که باید بین حقیقت داشتن و صدق محسوسات و صدق مفاهیم کلی، یکی را انتخاب کنیم ص 187

3.4.    کاووشی در حواشی نظریه مثل:

3.4.1.    هنگامی که درباره زیبایی یا عدالت یا حتی مفاهیم ماهوی مانند اسب و سفیدی یا هر کلی دیگری سخن می­گوییم، آنها را درباره اشیاء مختلف، با یک واژه به کار می­بریم، این نشانه آنست که این کلیات امری واحدِ کلی هستند یا اگر واحد هم نیستند امری مشابه و مشترک بین امور مختلف هستند، اگر امری واحد هستند باید وجودی مستقل از این امور مختلف داشته باشند تا سخن گفتن از آنها صادق باشد و اگر مبتنی بر شباهت باشند مسلما از مقایسه و سنجش ناشی شده­اند که فعالیتی ذهنی است (بند 47.2.1.7 ) اما این رویکرد ما را گرفتار سخن سوفسطی می­کند، از این رو برای گریز از سخن او، ناگزیر باید اعتراف به حقایقی کلی، ماورای ذهن داشته باشیم.

3.4.2.    پرسش قدیمی فلسفه، یعنی پرسش از واقعیت و آنچه حقیقت پشت پرده ظواهر، در فلسفه افلاطون با ایده یا مثل پاسخ داده می­شود.

3.5.    ویژگی­های مثل:

3.5.1.        مُثُل، جواهر هستند:

3.5.1.1.       معنای عرفی جوهر: جوهر، واقعیتی مستقل و فی­نفسه دارد که از کیفیات مستقل است و کیفیات به آن وابسته­اند و از آن ناشی شده­اند.

3.5.1.2.       معنای اصطلاحی جوهر [در فلسفه غرب]: معنای اصطلاحی جوهر، فقط بسط منطقی تصور عام جوهر است، جوهر امری است که تمام وجود خود را فی­نفسه دارد، واقعیت­اش از چیز دیگری ناشی نمی­شود، بلکه خاستگاه و سرچشمه واقعیتِ خود است، جوهر، علتِ خود و خود متعین است و علت سایر اشیاء است ولی خودش، هیچ اساس و بنیادی جز خود ندارد.

3.5.1.3.       [اینکه معنای عرفی و فلسفی جوهر را به تفصیل اینجا آورده­ام برای یادآوری سریان اشتباه دکارت تا امروز است، دکارت، جوهر را همانگونه که استیس بیان کرده، معنا کرد و با این کار انحرافی را در فلسفه غرب وارد کرد، که تا کنون همچنان ادامه دارد، جوهر با علت یکی است، در این صورت فقط خدا جوهر است. از طرف دیگر مفهوم غلطِ خود علت بودن یا علت خود بودن هم از اشتباهات غربی­ها درباره علت است، هیچ چیز نمی­تواند علت خود باشد...]

3.5.1.4.       جوهر بودن مثل به معنای اصطلاحی جوهر است، یعنی حقایق مطلق و نهایی هستند که وجود مستقل­اشان، مبادی اولیه اشیاء دیگر است و اشیاء در وجود خود به آنها وابسته­اند. [به نظرم استیس صرفا باید عنوان را علت یا مبدا اول بودن مثل انتخاب می­کرد نه جوهر بودن آنها.]

3.5.2.        مثل، کلی هستند: مثل مفهوم عام و کلی اشیاء است، در دوران جدید، اغلب مثل را کلیات گفته­اند.

3.5.3.        مثل، چیز (شیء) نیستند بلکه اندیشه­اند 182

3.5.3.1.              چیز یا موجود بودن، مستلزم خاص و جزئی بودن است که از ساحت مثل دور است

3.5.3.2.       اندیشه بودن، مستلزم در ذهن انسان یا در ذهن خدا بودن نیست، اندیشه است اما ذهنی نیست؛ مثل اندیشه­های مستقل از اندیشنده هستند، این چیزی است که افلاطون از ما می­خواهد تا به تصور آوریم

3.5.4.        هر صورت مثالی، واحد است اگر چه افراد آن کثیر هستند ص 182

3.5.5.        مثل، تغییرناپذیر و فسادناپذیر هستند:

3.5.5.1.       مفهوم یا تعریف، برای مقایسه اجزای جزئی با آن و دریافت میزان مطابقت با تعریف به کار می­رود، بنا به این کاربرد، تعریف به عنوان یک معیار نمی­تواند متغیر باشد، پس امری است دائمی و پایدار.

3.5.5.2.              تعریف، بیان لفظی ماهیت یک صورت مثالی است، از این رو صورت مثالی نمی­تواند متغیر باشد.

3.5.5.3.              حتی با از بین رفتن افراد یک تعریف، صورت مثالی آن ثابت، ازلی و ابدی است.

3.5.6.        مُثُل، ذات همه چیز اند، از این رو تعریف، آنچه را ذاتی یک چیز است در بر دارد؛

3.5.7.    هر صورت مثالی، کمال مطلقِ نوع خود است و کمال آن، همان واقعیت­اش است، افراد به میزان بهره­مندی از این صورت، کامل یا ناقص خواهند بود.

3.5.8.    مُثل، خارج از مکان و زمان ­اند: مکان­مندی، صفت امور جزئی است و مثل جزئی نیستند، زمان­مندی هم صفت امور متغیر است و مثل متغیر نیستند، البته ثبات مثل، ثبات در زمان نیست، بلکه اساسا لازمان هستند. ص184

3.5.9.    مثل (ایده­ها)، معقول اند: یعنی فقط از راه عقل و آنهم عقل استقرایی به ادراک می­آیند، افلاطون، معتقد نیست که واقعیت مطلق، از راه شهود عرفانی مشاهده شود بلکه تنها از راه معرفت عقلی و اندیشه شاق به فهم می­آید.

[به نظرم استیس اغراق می­کند، او سعی کرده افلاطون را ارسطویی بفهمد، اگر واقعا افلاطون چنین می­اندیشیده پس بین افلاطون و ارسطو چه تفاوتی است و چرا ارسطو بسیاری از جاها افلاطون را نکوهش کرده است، به طوری که حتی به بی­انصافی متهم شده است...]

3.5.10.  مثل، با اعداد فیثاغوری پیوند دارد، این گزارشی است که ارسطو از افلاطون می­دهد و ما جایی در کارهای افلاطون آن را نمی­بینیم، تاثیر فیثاغوریان بر افلاطون، در همه جا ویرانگر بوده و نزولی را در ایده­آلیسم عظیم افلاطون موجب شده است.184

3.6.  در اکثر صفاتی که در بالا شمرده شد، عالم محسوس، متصف به مقابلات صفات مثل است، اما استیس بر برخی صفات مقایسه­ای این دو تاکید کرده که ما هم به آن اشاره­ای می­کنیم:

3.6.1.        عقل منبع تجربه­ای است که متعلق آن مثل است و حس منبع تجربه­ای است که متعلق آن عالم محسوس

3.6.2.    مثل، واقعیت مطلق است، یعنی وجود محض است، اشیای محسوس ناواقعیت مطلق، یعنی نیستی­اند، مگر تا آن اندازه که  مثل در آنها حضور دارند.

3.7.  بحث قدیمی ثبات و تغییر، در نظر افلاطون به این صورت در می­آید که او ثبات را صفت مثل می­داند و صیرورت و شدن را صفت عالم محسوس (رای هراکلیتوس)، نظر به تغییر دما دمِ عالم محسوس، این عالم متعلق شناخت قرار نمی­گیرد. اگر ما شناختی درباره عالم محسوس مطرح می­کنیم، این شناخت محصول به زنجیز واحد کشیدن بهره­مندی­های شیء محسوس(مثلا کوه)، از مثل، به واسطه به کار زدن تصور این­همانی است، این همانی کار عقل است و نه حواس.( این تحلیل استیس است از توجیه علم فیزیک و دیگر علوم در مبنای افلاطون.... او معتقد است افلاطون منکر علم بودن احساس انفعالی صرف آدمی است) ص 186

3.8.  ارسطو معتقد است افلاطون نظریه مثل را از پیوندِ قلمرو شدنِ هراکلیتوس و قلمرو وجود مطلق الئاییان و مفهوم کلی سقراطی بدست آورده است.

3.9.  بهره­مندی از مثل: نسبت اشیاء با مثل، با اصطلاح بهره­مندی توضیح داده می­شود، مثل، علت یعنی بنیاد اشیای محسوس هستند (و نه صرفا علت مکانیکی[1]). اشیای محسوس روگرفت مثل هستند و به نسبت مشابهت یا بهره­مندی از مثل، معرفت­پذیر، ثابت و هستی هستند. نظر به علیت مثل، ایده­ها هم متعالی هستند، چرا که وجود مستقل برای خود دارند و هم حلولی (درون­ماندگار) هستند چرا که به صورت بهره­مندی در اشیاء حضور دارند. [ظاهرا استیس، تصوری از مفهوم تجلی ندارد]

3.10.  (در محاوره پارمنیدس): چه چیزهایی صورت مثالی دارند؟ به نظر استیس، هر جا که مفهومی کلی شکل بگیرد، یعنی دسته­ای از اشیای کثیر به یک نام خوانده شوند، صورت مثالی باید موجود باشد [تا وجه مشترک آنها نشانه بهره­مندی هر یک از مثل باشد]، پارمنیدس به سقراط جوان متذکر می­شود که حتی اشیای پست هم مثل دارند...188

3.11.  (رساله پارمنیدس و سوفسطایی) نسبت مثل با عالم کثرت: : نسبت مطلق با وحدت و کثرت و نیز هستی و نیستی چیست؟ این پرسش­ها در هر نظریه­ای که به نحوی مطلق در آن مطرح می­شود قابل طرح است و اختصاص به مطلق مثالی افلاطون ندارد.

3.11.1.  هر واحدی ضروری است که کثیر باشد، زیرا وحدت و کثرت، متضایف هستند و مفهوم هر یک همراه دیگری به تصور در می­آید، واحدی که کثیر نیست مِثل کلی است که جزء ندارد.

3.11.2.  تعریف واحد و کثیر نسبت به هم دوری است و چاره­ای از این نیست. واحد منزه از کثرت، قابل شناخت نیست، چرا که شناخت، مستلزم حمل است و حمل حداقل مستلزم دوگانگی موضوع و محمول است.

3.11.3.  حتی قضیه­ای مانند واحد هست، هم دال بر این است که واحد دو چیز است: هم خودش است هم وجود است و این قضیه تصدیق می­کند این دو چیز یک چیز هستند...

[مطالبی که استیس در اینجا در توجیه کلام افلاطون گفته است به بازیچه کودکان می­ماند، او از تصور هر گونه وحدت غیر عددی عاجز است، تصوری از کلی سعی ندارد، تجلی و تجافی را نمی­فهمد، بین مصداق واحد و مفهوم واحد خلط کرده است و احکام مفهوم را به مصداق سرایت داده است، هلیه بسیطه را دو جزئی یعنی ماهوی فهمیده است در حالی که وحدت و وجود هیچ یک مفاهیم ماهوی نیستند و به یک وجود موجودند، ... در این فقرات لغرش­های بیشتری هست که پرداختن به آنها وقت می­گیرد..]

3.11.4.    هستی را هم نمی­توان بدون نیستی به تصور آورد، هستی هر چیز نیستی چیزهای دیگر است، پس نیستی در هستی راه دارد.

3.11.5.  درباره مثل، باید گفت که کثیر واحد است، کثیر است چون از آحاد مثل تشکیل شده است، واحد است چون این کثرات در یک نظام سازمان یافته سلسله مراتبی مثل به هم پیوسته­اند، صورت­های مثالی جزئی­تر تحت مثل­های کلی­تر گرد می­آیند...[چیزی شبیه یک نظام تشکیکی..]، مثل نهایی، که مثلِ مثل­هاست و وجود نهایی و مطلقا حقیقی است و اساس و بنیاد خود و دیگر مثل و عالم است، مثال خیر است.

3.11.6.  درباره مثل، باید گفت که هستِ نیست است، نسبت به خود و نسبت به مثل­ی که با آنها ترکیب می­شود، هست است اما نسبت به مثل­ی که با آنها ترکیب نمی­شود نیست است، مثلا مثل سکون و حرکت با هم ترکیب نمی­شوند اما هر دو با مثال جسم، ترکیب می­شوند. گاهی معرفت به ترکیب مثل­ها، یعنی پیوند یا جداسازی مثل­ها به هم، دیالکتیک گفته می­شود که افلاطون نائل شدن به این معرفت را مسئله عمده فلسفه می­داند. 191

3.12.  دیالکتیک: گاهی معرفت به ترکیب مثل­ها، یعنی پیوند یا جداسازی مثل­ها به هم، دیالکتیک گفته می­شود که افلاطون نائل شدن به این معرفت را مسئله عمده فلسفه می­داند. 191

3.12.1.     دیالکتیک، مستلزم دو مرحله است:

3.12.1.1.          تشکیل مفهوم­ها، به روش یافتن عنصر مشترک اشیای منفرد به کمک عقل استقرایی.

3.12.1.2.     شناخت روابط متقابل مثل از راه طبقه­بندی (حرکت از مثال پایین­تر به کلی­تر) یا تقسیم (حرکت از مثال بالاتر به پایین­تر).

3.12.2.  افلاطون، جدول مثل را با روش دیالکتیکی، استخراج و تکمیل نکرد، حتی چگونگی استنتاج آنها را از عالی­ترین مثال، عینی مثال خیر نشان نداد،... با این حال، به عنوان نتیجه منطقی نظام خود، همه مثل را بنیادیافته در مثل خیر شمرد [به نظرم برداشت­های استیس در اینجاها درست نیست، او اصرار دارد افلاطون را ارسطویی و هگلی بفهمد... شاید افلاطون به این خاطر جدولی از مثل استخراج نکرد که اصلا آنها را مفاهیم نمی­دانسته و عمل به آنها را به روش مفهومی مقدور نمی­دانسته است، مراحلی که ریچارد پاپکین برای رسیدن به دیالکتیک برمی­شمارد (کتاب کلیات فلسفه) و نیز تمثیل­هایی مانند تمثیل غار، نشان می­دهد که معرفت افلاطونی از راه آزادی از زنجیر و حرکت به سوی نور بدست می­آید و واقعا سیری نفسی را شامل می­شود، سیری که استیس با نام عرفان یا جذبه عرفانی آن را انکار می­کند]

3.13.  نظام افلاطونی، یک نظام غایت­انگارانه است. مثل، پایین­تر رو به سوی مثل برین دارند. ص 193 هر چیزی با صورت مثالی خود تبیین می­شود، از این رو رو به سوی آن دارد، اگر چه ممکن است هنوز آن صورت نهایی در آن محقق نشده باشد مانند حکومت­های مختلف که رو به سوی نمونه اعلی دولت دارند اگر چه هنوز مانند آن نشده­اند، هر آغازی، غایت را در خود دارد و همین انگیزه او برای حرکت است...هر چیزی با غایت خود تبیین می­گردد و نه با آغاز و علت مکانیکی خود. ص 194

3.14.  خدا در نظام افلاطونی چه جایگاهی دارد؟ آیا خالق مثل است؟ اما این با جوهر بودن مثل مغایر است. آیا مخلوق مثل است؟ این با خدا بودن خدا مغایر است. آیا با مساوی با نظام مثل است؟ این مستلزم دوگانگی در نظام افلاطون است. بهترین فرض این است که خدا، همان مثال خیر است. اگر چه بر این اساس شخصی بودن خدا از دست می­رود. ص 195

3.15.   نسبت دیالکتیک با زندگی:

3.15.1.    دیالکتیک اوج کمال زندگی است، همه فعالیت­های معنوی دیگر تا آنجا که به شناخت مثل منجر شود ارزش­مند است.

3.15.2.    افلاطون، ترتیبی برای یادگیری علوم قرار می­دهد که انسان را از محسوسات به سوی مثل سوق دهد...196

3.15.3.  نفس، در عالمی پیش از این مثل را به کمال مشاهده کرده است و بعد از الحاق به بدن، آن را فراموش نموده است. مشاهده شیءای زیبا، یادآور آن زیبایی یگانه می­شود، این مشاهده و یادآوری جذبه­ای لذت بخش در ما بر می­انگیزد...عاشق صورت زیبا می­شود، از آن به عشق به نفوس و از آن به عشق دانش­ها می­رسد ....عشق به مثال زیبایی و عشق به خیر مطلق...و به عبارتی راه دیالکتیک را از طریق عشق می­پیماید

3.15.4.  عشق، تنها عقل غریزی است، عقلی که هنوز خود را نشناخته و از این رو در قالب احساس و عشق هیجانی نمودار می­شود. پیشرفت عشق، بازشناختن تدریجی خود نفس یا به تعبیری خود عقل توسط عقل را به همراه دارد. عشق باید به بازشناسی کامل عقل به وسیله خود عقل و نه به واسطه احساس و شهود بینجامد، به جایی که نفس به ادراک عقلانی مثل نایل شود.

4.       فیزیک، یا نظریه درباره هستی:

4.1.  دیالکتیک، نظریه درباره حقیقت بود و فیزیک، نظریه درباره هستی، دیالکتیک از بنیاد چیزها می­گوید و فیزیک از خود چیزها و به عبارتی از پدیدارها و نمودها. 198

4.2.    آموزه جهان (با ذات جسمانی)

4.2.1.    در این بخش، فلسفه افلاطون با مسئله دیرین اصل نخستین جهان روبرو می­شود، نظام افلاطونی در مواجهه با تبیین چگونگی نشأت عالم محسوس (موجود) از عالم مُثُل سخت شکننده است [به نظر می­رسد این اشکال ایده­الیسم باشد، هگل هم وقتی که می­خواهد از منطق به طبیعت برسد، دچار بزرگترین مشکل خود می­شود، به گونه­ای که حتی استیس در کتاب خود تقریبا از این بخش صرف نظر می­کند]

4.2.2.        عالم محسوس، روگرفت­ها و تقلیدهایی از مثل هستند و در مثل مشارکت دارند. ص198

4.2.2.1.       مثل، وجود مطلق و حقیقی محض هستند، اشیای محسوس، تا آن اندازه که از مثل بهره­مند هستند، موجود و حقیقی­اند و در عین حال نظر به بهره­مندی­شان از لاوجود، تا اندازه­ای غیر حقیقی­اند. این «لاوجود» در نظر افلاطون، ماده است.

4.2.2.2.       اشیای محسوس، روگرفت­هایی از مثل هستند که بر روی ماده نقش بسته­اند. همه صورت­ها، ویژگی­ها و مشخصه­های مخصوص ماده، نتیجه عملکرد و فعالیت مثل است، بنابراین ماده فی نفسه، پیش از آنکه تصویر مثل روی آن نقش بندد باید به طور مطلق بدون کیفیت، بدون ویژگی و صورت باشند، اما بی­کیفیت مطلق، عدم صرف است، از این رو، ماده بنا به نظر افلاطون، لاوجود مطلق است. [نقش بر عدم زدن، در اصطلاحات عرفانی ما وجود دارد]

[شباهت مثل و ماده افلاطون، با صورت و ماده ارسطویی شگفت آور است. گویا افلاطون خصوصیات هیولای اولی ارسطو را بر می­شمارد و نحوه ربط ماده و صورت را شرح می­دهد] 199

4.2.2.3.       حدس تسلر این است که لاموجودِ موجود، فضای خالی است، فضای خالی به طور کامل نامتعین و بی­صورت است. اشیاء از دل فضای نامحدود و نامتعین، بر اساس شکل هندسی کوچک­ترین اجزایشان پدید می­آیند، خاک از مکعب، آتش از چهار وجهی، هوا از هشت­وجهی و آب از 20 وجهی پدید می­آید.

4.2.2.4.       از یک سو عالم مُثل و از سوی دیگر توده مطلقا بی­شکل و نامنظم را داریم، چیزها یعنی اشیای محسوس جزئی، با انطباع تصویرهای مثل روی این توده به وجود می­آید. [این مطلب دو نکته را به یاد می­آورد اولا نوس یا عقل آناکساگوراس را که عالم را شکل داده و تدبیر می­کند دیگر عقل قوام­بخش کانتی را که به توده آشفته محسوس داده شده نظم و تعین می­دهد..]

4.2.2.5.       اما چرا مثل باید روگرفتهایی از خود ایجاد کنند و این ایجاد چگونه انجام می­شود؟ افلاطون در توضیح این مطلب رو به اسطوره و شاعری می­آورد.اگر مثل، بنیاد اشیاء هستند پس باید فرآیند ایجاد از سوی آنها آغاز شود، اما ایجاد و حدوث مستلزم نوعی تغییر در مثل است که با اصول افلاطون سازگار نیست و این فرایند به نحو علمی تبیین شدنی نیست، اسطوره: خدا در کنار خود مثل و ماده جهان را می­یابد، ابتدا نفس جهان را می­آفریند...در نظر افلاطون، نفس، واسطه مثل و محسوسات است، از یک سو غیر مادی و نامیرا است و از سوی دیگر در تشابه با محسوسات فضا اشغال می­کند. برای توصیف عقلانی عالم و تبیین حرکت، ناگزیر باید نفس جهان را پیش کشید که عقل اداره کننده جهان در آن نفس قرار دارد و از سوی دیگر نفس جهان، علت حرکت جهان بیرونی است...جهان منتظم، موجودی زنده است. ص201 [اینجا هم شباهت­هایی با ارسطو و نیز نکاتی درباره کانت می­توان تذکر داد]

4.3.    آموزه نفس بشر (ذات غیرجسمانی)

4.3.1.    نفس انسان، مشابه نفس جهان است و عامل حرکت­های بدن است، نفس هم با مثل پیوند دارد هم با عالم محسوس، بنا به تحلیل استیس، افلاطون به نفسی سه جزئی در انسان قائل است:

4.3.1.1.       جزء عقلانی، عالی­ترین جزء نفس است، بخشی است که به ادراک مثل نائل می­شود، بسیط و تقسیم­ناپذیر است و از این حیث فساد در آن راه نمی­یابد (از نظر افلاطون، فساد ناشی از جدا شدن اجزای شیء است. (مستقر در سر) (فقط در انسان)

4.3.1.2.              نیمه غریزی و مرتبط با عالم محسوس: (در حیوانات هم)

4.3.1.2.1.         نیمه شریف: اگر چه غریزه است با عقل پیوندی دارد و میل به امور عالی دارد (مستقر در سینه)

4.3.1.2.2.         نیمه پست: میل به پستی و بدی دارد و عهده­دار شهوات است (مستقر در پایین سینه) (در گیاهان)

4.3.2.        افلاطون از طریق آموزه یادآوری و تناسخ، آموزه نامیرایی نفس عقلانی را به نظریه مثل پیوند می­دهد:

4.3.2.1.              یادآوری:

4.3.2.1.1.         معرفت، به یادآوری است:

4.3.2.1.1.1.               بر ادراک­های حسی معرفت اطلاق نمی­شود، پس یادآوری نیز نیست.

4.3.2.1.1.2.        معرفت، اختصاص به معرفت مثل دارد و تنها به یادآوریِ تجربه­های نفس در حالت جدایی­اش از بدن در عالم مثل اشاره دارد.

4.3.2.1.2.         دلایل افلاطون درباره این آموزه:

4.3.2.1.2.1.        معرفت مثل از راه حواس ناشی نمی­شود زیرا صورت مثالی در ظهور و تجلی محسوس­اش هرگز ناب و خالص نیست، بلکه آمیخته است (مثلا زیبایی آمیخته به زشتی)

4.3.2.1.2.2.        معرفت ریاضی، معرفتی است ضروری که انسان آن را از راه انتقال از ذهنی به ذهن دیگر (آموزش یک نکته در باره جغرافیای یک منطقه و تقلید شاگرد از استاد) یا از راه تجربه (تجربه کردن آن نکته جغرافیایی) نمی­یابد، بلکه تنها با نگاه کردن به درون ذهن خود به آن می­رسد (استخراج قضیه هندسی از ذهن برده توسط سقراط)

4.3.2.1.2.3.        (استیس این نکته را از افلاطون، حاوی اشاره­ای به تفکیک قضایا به ضروری و ممکن که بعدها توسط کانت [و شاید پیش از او لایب­نتیس] مطرح شد می­داند، افلاطون صریحا بین این دو نوع معرفت تمایزی ایجاد نکرده است، اما آن را درباره ریاضیات پیاده کرده است...)

4.3.2.2.       تناسخ:  نفس هم ازلی است و هم نامیرا، خانه طبیعی او عالم مثل است، در آنجا نفس مشغول مشاهده ناب و سعادت­مندانه مثل بوده است، ...به بدنی فرود می­آید....اگر زندگی خوبی داشته باشد به مثل بازگشته و تا فرود بعدی در آنجا می­ماند اما اگر به بدی گذرانده باشد به اجسام پست فرود می­آید....207

 

5.       اخلاق: [بخش اخلاق و هنر به دلیل اینکه از فلسفه نظری دور است، با سرعت بیشتری خوانده شده و کمتر یادداشت­برداری شده است]

5.1.    اخلاق فردی:

5.1.1.    در نظر سوفسطاییان، هر آنچه برای فرد حقیقی به نظر می­رسید، برای آن فرد حقیقی بود و این یعنی معرفت، ادراک حسی است. از طرف دیگر هر آنچه برای فرد حق به نظر برسد، برای آن فرد حق است و این یعنی، حق بودن عمل به لذت­بخش بودن آن بر­می­گردد. افلاطون در دو بخش معرفت و اخلاق خود، همین دو نظر را هدف قرار داده و در ابطال آن کوشیده است. این دو، در واقع یکی هستند و هم­ریشه­اند.

5.1.2.        دلایل افلاطون:

5.1.2.1.              آموزه سوفسطایی، عینیت خیر را نابود می­کند و اخلاق را به طور کامل نسبی می­کند...208

5.1.2.2.              تمایز خوب و بد از میان برداشته می­شود...

5.1.2.3.       اخلاق مبتنی بر لذت، بر احساس استوار است که امری شخصی است، از این رو برای همه الزام­آور نیست، اخلاق کلی و الزام آور، باید بر جنبه کلی انسان، یعنی عقل استوار باشد..

5.1.2.4.              نظر سوفسطی، غایت اخلاق را به بیرون از آن می­برد و دیگر فضیلت و نه چیز دیگری غایت فی­نفسه اخلاق نخواهد بود...

5.1.3.    در مرتبه بعدی، همانطور که معرفت، پندار درست یا باور موجه نیست (چرا که ممکن است اینها بر اساس نادرستی ایجاد شده باشند) فضیلت هم عمل حق نیست، فضیلت حقیقی عمل حقی است که از ادراک عقلانی نسبت به ارزش­های اخلاقی سرچشمه گرفته باشد.

5.1.4.    حقیقت، تنها از آنِ صورت مثالی است، شیء محسوس غیر حقیقی بوده و راه مشاهده مثل را بر نفس بسته و آن را تیره و تار می­کند....فضیلت حقیقی رخت بربستن از عالم محسوس و کناره­گیری از امور دنیوی است....البته افلاطون با این گفتار به عزلتی صوفیانه نمی­رسد بلکه بیشتر نگاهی فلسفی دارد 211-212

5.1.5.    فضیلت متناسب با اجزای نفس: حکمت، شجاعت، اعتدال و عدالت فضیلت چهارمی است که هماهنگی فضیلت­های دیگر را عهده دار است213

5.2.    اخلاق جمعی (دولت)

5.2.1.    بنا کردن دولت بر اساس عقل، موضوع اصلی سیاست افلاطون است، افلاطون در طرح این مسئله نظر به صورت مثالی دولت کامل دارد 215

5.2.2.    متناظر با اجزاء نفس و فضایل آن، طبقات اجتماعی سه­گانه­ای وجود دارد: حاکمان، نماد عقل­اند، جنگجویان نماد نفس شریف، اکثریت نماد بعد شهوانی نفس...اگر هر بخش کار خود را به خوبی انجام دهد فضایل چهارگانه به دولت سرایت می­یابد.218

5.2.3.        اندیشه افلاطون در بسیاری موارد، دولت­گرا و اشتراکی است 217

6.       هنر:

6.1.    هنر فقط وقتی ارزشمند خواهد بود که در خدمت اغراض اخلاقی و فلسفی قرار گیرد 218

6.2.    از نظر افلاطون همه چیز باید به فلسفه و شناخت مثل منتهی شود، حتی عشق ورزی به زیبایی­های جزئی219

 

7.       ارزیابی انتقادی فلسفه افلاطون

7.1.    اندیشه محوری کل نظام افلاطون، نظریه مثل است 222

7.1.1.    پارمنیدس بر تمایز حس و عقل تاکید کرد و گفت که حقیقت با عقل شناخته می­شود، سوفسطائیان همین تمایز را می­خواستند بردارند و به حس اصالت بدهند 222

7.1.2.    ارسطو معتقد است افلاطون نظریه مثل را از پیوندِ قلمرو شدنِ هراکلیتوس و قلمرو وجود مطلق الئاییان و مفهوم کلی سقراطی بدست آورده است.186 و 222

7.1.3.    اگر نکته­ای را که افلاطون از پیش خود افزوده در نظر آوریم، یعنی حقیقی دانستن مفاهیم و کلیات، این مقدمات خودبه خود به نظریه مثل کشیده می­شود.223

7.2.    افلاطون، آغازگر اندیشه نظام­مند ایده­آلیسم:

7.2.1.    هر تلاش نظام­مند درباره جهان، ناگزیر باید نظریه­ای درباره ماهیت آن حقیقت مطلقی و نهایی که جهان از ان ناشی شده است، ارائه دهد؛223

7.2.2.    مطلق، عقل، اندیشه، مفاهیم یا کلی است، این هر چهار تعبیر به یک معناست و گفتار افلاطون و اساس هر ایده­آلیسمی است223 (مطلق، اندیشه کلی است)

7.3.   تاکید بر خودتبیینی و دیگرتبیینی مطلق : به عنوان شرط موفقیت یک نظام مبتنی بر اصل نخستین (بند 10831: با عنوان اصل نخستین در قسمت الئاییان)223

7.3.1.        آیا مثل جهان را تبیین می­کند؟

7.3.1.1.       مثل، نمونه­های نخستین و آرمانی هستند که اشیاء، در آنها مشارکت دارند و روگرفتهایی از آنها هستند، اما چگونه و چرا؟224

7.3.1.2.       تعابیر افلاطون درباره چگونگی، اسطوره­ای است. پاسخ چرایی، باید به خود مثل بازگردد، یعنی در مثل ضرورتی باشد که بر اساس آن، خود را در اشیاء بازآفرینی و تکثیر کند، اما چنین ضرورتی را در توضیح افلاطون از مثل نمی­یابیم 224

7.3.1.3.       مثل، حقایق کامل و خود-بسنده­ای هستند که نیازی به تجلی عینی و محسوس ندارند 224 پس چرا از خود به در آمده و با اشیاء به مشارکت می­نشینند؟

7.3.1.4.       افلاطون برای حل این مشکل دست به دامن خدا می­شود، موجودی که خارج از دستگاه است و از جایی نیامده، مثل را در ماده صورت­گری می­کند، همین توسل به خالق، نشانه عدم کفایت مثل در تبیین است 225 حتی اگر این خالق را همان مثال خیر بدانیم، مثال خیر هم دچار همان اشکال وارد بر دیگر مثل می­شود و ناگزیر، تمام سلسله بدون تبیین می­ماند 225

7.3.1.5.       ماده، در نظام افلاطونی، دارای صورت مثالی نیست، بلکه به گونه­ای مستقل است و از این رو باید وجودی جوهری باشد، اما افلاطون آن را لا-وجود مطلق می­نامد تا از دوگانگی نجات یابد، اما در واقع ماده و مثل در نظام افلاطون به یک اندازه حقیقت نهایی هستند و هیچ یک به دیگری موول نمی­شود و از این رو دوگانه­انگاری بر فلسفه افلاطون حاکم می­شود ؛226

7.3.1.6.        افلاطون با تفکیک کامل عقل و حس از یکدیگر، شکافی در کار خود وارد کرده که دوگانه­انگاری را به تمام فلسفه او سرایت داده است، دوگانه­های مثل و ماده، عالم محسوس و معقول، جسم و نفس و ....

7.3.1.7.       اگر چه امتیاز حس و عقل و نیز بردن ثقل حقیقت به جانب عقل، مطلب حقی است اما از سوی دیگر نوعی همانندی نیز باید بین این دو در نظر گرفته شود مانند دو رودخانه واگرا که سرچشمه واحدی دارند، حس را باید به صورت نازله عقل دید...227

7.3.2.        آیا مثل، اصلی خود- مبین است؟

7.3.2.1.       تبیین: اگر معقول بودن چیزی نشان داده شد، می­گوییم دلیل یافته و تبیین شده است 228 مثلا اگر به رغم ظواهر، موفق شویم معقول بودن شرّ را در عالم نشان دهیم، شرّ تبیین شده است، اما اگر صرفا امری را به عنوان منشاء شرّ نشان دهیم، به تبیین شرّ بار نیافته­ایم. 228

[به نظرم نکته جالبی درباره تبیین و معقولیت گفته شده است...]

7.3.2.2.       در جهان، تنها یک اصل وجود دارد و ان خود عقل است. برای هر چیزی می­توان دلیل طلب کرد اما عقل، دلیل خود است...227 عقل را معقول کردن، بی­معناست 228 [استیس در ص 291 عبارتی دارد که معنای این جملات را روشن می­کند، او می­گوید اگر کسی درباره عقل یا دلیل، عقلانیت و دلیل طلب کند، مانند این است که در عین شک یا اینکار اینها، خودش دلیل طلب کرده است، و این مطابق است با تعریف انکار ناپذیر.... ]

[اولا استیس تبیین را مساوق معقولیت گرفته است در حالی که ممکن است انواع دیگری از تبیین امکان­پذیر باشد، ثانیا عقل هم باید بتواند مرجعیت خود را برای معیار شدن درباره تبیین معقول کند، به نظرم این کاری است که امثال کانت به آن پرداخته­اند...]

7.3.2.3.              افلاطون، گفت مطلق، مفهوم است، اما این عین آن است که گفته شود مطلق، عقل است

7.3.2.3.1.         عقل چیست؟

7.3.2.3.1.1.               فهم این پرسش، به این معنا که عقل باید با امری بیرون از خود تبیین شود، بیهوده است؛

7.3.2.3.1.2.               فهم صحیح از این پرسش این است که محتوای عقل چیست؟

7.3.2.3.1.2.1.          محتوای عقل، مفاهیم هستند؛ البته مفاهیمی که به طور محض و راسیتین عقلانی هستند؛

7.3.2.3.1.2.2.     تصور ما از عقل، هنگامی معقول است که کنجی تاریک و مبهم و رازآلود در آن باقی نماند، پس هر آنچه در آن است باید معقول باشد، یعنی مفاهیم، باید معقول باشند؛

7.3.2.3.1.2.3.     مفاهیمی معقول هستند که ضروری­اند، یعنی انکار آن به لحاظ منطقی ناممکن باشد و تصور جهان بدون این مفهوم­ها، غیر ممکن و مستلزم تناقض باشد؛

7.3.2.3.1.2.4.     باید نشان داد تلاش برای رد و انکار این مفاهیم، خود- متناقض است و تفکر و اندیشه بدون آنها ناممکن باشد؛

[این جمله کلیدی فرهنگستانی­هاست، یعنی شروع از انکارناپذیر، از آنجا که استیس شدیدا هگلی است و در یادداشتهای مربوط به فرهنگستان هم بارها این را نشان داده­ام که سخن فرهنگستانی­ها بسیاری از جاها به هگل نزدیک می­شود به نظر می­رسد این نکته هم به صورت مشترک به این هر دو رسیده باشد]

7.3.2.3.1.2.5.     مشاهده مثل، به عنوان اموری که هستند، برای خود- تبیینی آنها کافی نیست، یافتن دلیل برای آنها، مشاهده ضروری بودن آنها است، یعنی اینکه (ضرورتا چنین هستند)، باید چنین باشند؛

7.3.2.4.       اشیاء به مثل ارجاع پیدا می­کنند، اما می­توان جهان­هایی را در نظر گرفت که بدون بسیاری از اشیاء و نیز مثل­های آنها باشند (مثلا مثل سفیدی)، از این رو هیچ ضرورتی درباره آنها در میان نیست و دلیلی هم وجود ندارد، مثل، مفاهیم معقول یا عقلانی نیستند و به عبارت دیگر جزئی از نظام عقلانی نیستند و ضرورت منطقی ندارند...230

7.3.2.5.       ممکن است کسی با پیش کشیدن ارجاع مثل به مثال خیر و نیز استنتاج مثل از مثال خیر پاسخی برای ما فراهم سازد و نمونه­هایی از این استنتاج را درباره واحد و کثیر مطرح کرده است، اما باز هم باید توجه داشت با هر درجه­ای از تحلیل باز هم نمی­توان سفیدی را از مثال خیر استنتاج کرد...231 این کار از آن جهت ناممکن است که هر درجه بالاتر از مثل صرفا قدر مشترک مثل­های پایین دست را در بر دارد و مابه الاختلاف را ندارد، یعنی یعنی هر مثل را به نحو کمال و نه با خصوصیات داراست، ...231

[از ابتدا با این نظر آقای استیس که مثل را حاصل کلی استقرایی می دانیسته مخالف بوده­ام، به نظرم آقای استیس تصور درستی از وجه کمال شیء ندارد، یعنی نمی­داند اینکه گفته می­شود یک موجود بدون خصوصیت با وجه کمال خود در مرتبه بالاتر هست، این جمله دال بر قوت مرتبه بالاتر است به گونه­ای که می­تواند مراتب پایین­تر را ایجاد کند...]

7.3.2.6.        گذشته از این، افلاطون، ضرورتی برای خود مثل خیر اثبات نکرده است، یعنی حتی اگر همه اشیاء به مثل خیر ارجاع یابد، چون خود آن تبیین ندارد، کل مجموعه تبیینی نمی­یابد.232

7.4.    خلط میان مفاهیم واقعیت reality  و هستی existence:

7.4.1.        تمایز واقعیت و هستیف ویژگی اساسی هر ایده­آلیسمی است، حتی ایده­آلیسم مبهم الئاییان؛

7.4.2.        الئاییان گفته بودند واقعیت وجود است، اما وجود، موجود متعین نیست 233

7.4.3.    اسب متفرد، واقعیت نیست، اما هست، اسب کلی، واقعیت است اما موجود نیست، 233 افلاطون این تفاوت را قائل است اما از سوی دیگر بالاخره درباره موجود بودن مثل دچار لغزش می­شود. افلاطون مثل را به گونه­ای اندیشیده است که در عین اینکه آنها را اندیشه می­داند در عالم خودشان آنها را به صورت موجوداتی هستومند و مستقل می­شمارد؛233

7.4.4.    در ابتدا به نظر می­رسد افلاطون با تاکید بر کلی بودن و غیر زمان­مند بودن مثل­ها، هستی نداشتن آنها را تاکید کرده است، ولی هنگامی که درباره نظریه یادآوری و تناسخ سخن می­گوید از مثل به عنوان موجوداتی مستقل و مشاهده­پذیر گفتگو به میان می­آید233 بزرگ­ترین خطای افلاطون: اندیشه را همچون یک چیز یا یک شیء تلقی می­کند234

[به نظر می­رسد استیس تصوری ندارد از اینکه روح در عالم کلی، به نحو کلی با کلیات دیدار داشته باشد، اگر عالم کلی هست، نفس و دیدارهای او هم در آن عالم به گونه­ای خاص است....]



[1] - پیش ازاین استیس علت فاعلی را با عنوان علت مکانیکی در مقابل علت غایی قرار داده است؛

 

خلاصه تاریخ فلسفه یونان 1 پیش سقراطیان

تاریخ انتقادی فلسفه یونان - بخش سوم - ارسطو (ویژه اهل فلسفه)