خلاصه تاریخ انتقادی فلسفه یونان- بخش اول - پیش سقراطیان (مخصوص اهل فلسفه)
فصل اول: مفهوم فلسفه به طور کلی
سرچشمه و بسط فلسفه یونان
1. ویژگیهای تعینبخش فلسفه:
1.1. فلسفه، با جهان به مثابه یک کل و در کلیترین وجهاش، سروکار دارد، به وجود میپردازد، نه این یا آن موجود خاص. ص24 فلسفه در صدد است کل جهان را در پرتو کمترین اصول کلی ممکن و اگر بشود در پرتو یک اصل نهایی واحد بنگرد.ص 25
1.2. فلسفه، موضوعات علوم و اصول و مبادیای که در آنها بدیهی تلقی شده و مفروض گرفته میشوند مورد بررسی قرار میدهد 25 «اثبات اینکه نوعی از ماده، نوع دیگری از ماده است[مثلا اکسیژن اتمهایی است که ...] به ما نمیگوید که ماهیت ذاتی ماده چیست. بنابراین، این مسئله علمی نیست بلکه فلسفی است» 27 ...این ویژگی کوششی است برای اینکه هیچ چیزی را مفروض نگیریم 29
1.3. فلسفه تلاشی است برای ارتقاء از تصور محسوس به اندیشه ناب، یعنی غیر محسوس. 29
1.3.1. انسانها به واسطه تربیت فردی یا عادت موروثی بلند مدت، متمایل به این میشوند که عالم مادی را واقعیتر از عالم ذهنی تلقی کنند. شناخت عالم ذهنی، نیاز به دروننگری دارد که صرفا در جوانی یا بزرگسالی پدید میآید و حتی برای بعضی تا اخر عمرشان پدید نمیآید ص30
1.3.2. عمق مادهانگاری ما در کاربرد زبان هم آشکار است، ما همواره نامانوس و ناآشنا را با آشنا تعریف میکنیم، از این رو میبینیم واژهها برای امور مادی وضع شدهاند و برای توصیف امور ذهنی از آنها استفاده میکنیم و مثلا از درخشان بودن تصورات، پس زمینه ذهن، توجه داشتن ذهنی و ... سخن به میان میآوریم... 31
1.3.3. استیس، حتی تعبیرهایی از روح مانند ماده لطیف و نیز نمادانگاری عرفانی را ناشی از ناتوانی ذهن در ذهناندیشی و ریشهدار بودن مادهانگاری میداند و قیدهایی مانند لطیف و ... را اشارهای به وقوف به نقص این تعابیر میداند، این شناختها هم شناختهایی با واسطه است نه حقیقت عریان. [البته باید توجه داشت شناخت عرفانی، مساوق توصیف عرفانی نیست]
1.3.4. تفکر فلسفی، به مثابه تلاشی برای عبور از نمادها و رسیدن به حقیقت عریان و فراچنگ آوردن و فهمیدن خود آنچه فینفسه در پس نمادها قرار دارد است [ادعایی عجیب است، استیس، عرفان را با توصیف عرفانی یکی گرفته و ادعا کرده فلسفه تلاشی است بالاتر از عرفان برای دستیابی به حقیقت عریان، البته تلاش برای «بیان عریان حقیقت» درستتر بود، گذشته از این اشکال که اصلا این امکان دارد یا نه؟ چرا که سیر مفهومی، هیچگاه به وصول حقیقت عریان نمیانجامد]
1.3.5. در مطالعه فلسفه باید توجه داشته باشیم بسیاری از خطاها هنگامی روی میدهد که ما درباره موضوعات فلسفی که به نحوی غیرمادی و ذهنی هستند به نحو مادی و محسوس فکر میکنیم [استیس در کتاب هگل، وقتی سیر فلسفه کلی را میگوید این نکته را به خوبی نشان داده و سعی کرده مشکلات را با زدودن مادی اندیشی حل کند]
1.4. دین و فلسفه خویشاوند هستند: جوهر هر دو، واقعیت مطلق و نسبت همه چیز، از جمله انسان، به آن واقعیت است ص 34
فصل دوم: ایونیان
2. تالس
2.1. دو ادعا از تالس به ما رسیده است:
2.1.1. اصل همه اشیاء آب است، همه چیز از آب پدید میآید و به آب باز میگردد
2.1.2. زمین سطحی صاف و شناور بر آب است
2.2. ویژگیهای فلسفی سخن تالس:
2.2.1. نخستین تلاش مضبوط برای تبیین جهان بر مبنای اصول علمی و بدون کمک اسطوره و خدایان انسانوار است.
2.2.2. نحوه پرسش و پاسخ تالس به آن، ماهیت حرکت فلسفی پیشسقراطی را متعین کرد:
2.2.2.1. اصلی که در بن کثرتهای جهان، اصل واحد و یگانگی جهان است، چیست؟
2.2.2.2. فلسفه به صورت جهانشناختی در فیلسوفان پیشسقراطی متعین گردید.
2.3. از نظر استیس، آنچه درباره خصوصیت حرکت از محسوس به معقول فلسفه گفته شد، یک ویژگی بنیادی است، او این خصوصیت را در تبیین تاریخ فلسفه به کار میزند، روند حرکت از محسوس به معقول، هر چند با بازگشتهای موفقت، در تاریخ فلسفه قابل ردیابی است. به نظر او با توجه به طبع مادهگرای انسان، فلسفه باید با مادهانگاری و به نحو محسوس آغاز میشد که این خصوصیت در فلسفه تالس، آناکسیمندر و اناکسیمنس دیده میشود. (هولی(ماده)سیستها) ص 41
2.4. تا زمان سوفسطائیان، روح یونانی به خود باز نمیگردد و پرسشهایی درباره انسان، حیات، تقدیر و اخلاق و ... مطرح نمیکند و به صورت جهانشناختی باقی میماند42 [البته چرایی این مطلب، گوناگون میتواند حدس زده شود، یا حیرت در برابر کل، یا غفلت از خود، یا ....]
3. آناکسیمندر:
3.1. در توافق با تالس، اصل اولیه جهان را مادی میداند، اما این اصل را ماده نامتعین، بیشکل و مطلقا بدون تشخص دانست.
3.2. مواد از نظر کیفیات (خصوصیات) با هم متفاوت هستند، اما ماده اولیه آناکسیمندر به لحاظ کیف نامتعین است، از این رو از نظر کم هم حدپذیر نخواهد بود و به گونهای «نامتناهی» و بیحد است.
3.3. ماده اولیه، در فرایندی مبهم، خود را به گرم و سرد تجزیه میکند، سردی به زمین و گرمی به آتش بدل میشود و بر فراز زمین قرار میگیرد، آتش مایع سیال سرد را بخار میکند، بخار سیاه، بر سر راه آتش قرار میگیرد و نور آتش از منافذ لولهمانندی عبور کرده و به ما میرسد و ماه و ستارگان و .... را نمایش میدهد 44
3.4. آناکسیمندر، پدید آمدن اشیاء را بر اساس اصل سازگاری انواع با محیط و به صورت تکاملی تقریر میکند 45
3.5. ماده نامتعین آناکسیمندر، نسبت به فرض آب بودن ماده اولیه، پیشرفتی فلسفی است، چرا که انتزاعیتر است، گذشته از این، او تلاش کرد مکانیسم نشأت جهان را از این اصل تبیین کند اما تلاشی از سوی تالس دراین امر، برای ما نمانده است.
4. آناکسیمنس:
4.1. اصل اولیه مادی است، اما نه مادهای نامتعین، بلکه هوا است. این هوا، خصوصیت نامتناهی بودن و در همه جای فضا پراکنده بودن را از ماده نامتعین آناکسیمندر به ارث برده است.
4.2. هوا حرکتی ذاتی و پیوسته دارد که جهان از این حرکت پدید میآید. فرایند زایش جهان، از راه ترقیق یا تلغیظ جهان پدید میآید.
4.3. آناکسیمنس هم مانند آناکسیمندر، به «جهانهای بیشمار» که پیدرپی یا بنا به تفسیری همزمان موجود هستند اعتقاد داشت.
4.4. اگر چه از نظر انتزاعی بودن، تفکر آناکسیمنس عقبگردی به سوی تالس شمرده میشود اما تبیین او درباره جهان از راه ترقیق و تلغیظ موفقتر و منطقیتر است، حتی خصوصیات متفاوت وزن و رنگ اشیاء هم میتواند از راه تفاوت کمّیای که از راه تلغیظ پدید میآید توضیح داده شود.
فصل سوم: فیثاغوریان
5. اعتقاد به چرخه اشیاء (بر اساس آموزه تناسخ) و ضرورت رهایی از این چرخه با استفاده از دستورات مذهبی، از آموزههای مشترک ارفهایها و فیثاغوریان بود، اما فیثاغوریان این را هم افزودند که فعالیتهای علمی و پژوهشی فلسفی ما را در این راه یاری میکند. 50
6. عدد، اساس عالم:
6.1. ما اشیاء را با کیفیات آنها میشناسیم، کیفیات در اشیاء متفاوت است، اما کیفیت مشترکی که در همه آنها هست، به شمارش در آمدن و با عدد بیان شدن است. 52 عدد، کیفیت غیرقابل حذف عالم است و بدون آن هیچ عالمی قابل تصور نیست، فیثاغوریان به نظم و هماهنگی توجه بسیار داشتند و این همه را هم در تناسب اعداد و هماهنگی موسیقایی میدیدند.
6.2. اصل نخستین جهان، عدد است و جهان از آن فراهم آمده است. ص 53 و اساس اعداد به واحد بازمیگردد، به تعبیری واحد، اصل نخستین عالم است. آتش مرکزی با واحد یکی است 55
6.3. اشیاء عالم با ترکیبی از اشکال منتظم پدید میآیند. افلاطون در تیمائوس، از هر پنج شکل منتظم، برای توجیه این مطلب استفاده کرده است. 54
6.4. گردش زمین به دور آتش مرکزی... کپرنیک، فرضیه خورشید مرکزی خود را از فیثاغوریان گرفته است 55
فصل چهارم: الئاییان
7. بعد از حرکتهای خام فلسفی پیشین، تاملات الئاییان، نخستین فلسفه حقیقی را ایجاد میکند اگر چه هنوز ناتمام است و دچار ضعف... 57
8. کسنوفان:
8.1. کسنوفان، سعی کرد خدای یگانه را از تخیلات اسطورههای یونانی و جدای از انسانانگاری او توصیف کند، خداییکه نه از حیث صورت جسمانی و نه فکری، قابل مقایسه با میرندگان نیست. ص 58 «او کلبینایی، کلشنوایی، کلاندیشه است، بدون هیچ مزاحمتی با اندیشه خود برهمه چیزها حکومت میکند..».
8.2. استیس معتقد است کسنوفان بیشتر به اندیشه همهخدایی و وحدت جهان با خدا نزدیک است تا خدای واحد خارج از جهان، وقتی که کسنوفان به آسمان مینگریست میگفت: «واحد، خداست». [به نظرم آقای استیس اینجا هم خلط مشترک اندیشمندان غربی را نشان داده است، آن اینکه خدا جدای از موجودات دیگر و خارج از جهان است و اگر کسی این را نپذیرد ناگزیر باید به همهخدایی یا جهانخدایی اقرار کند، او غافل است که خدا: داخل فی الاشیاء لابالممازجه و خارج عنها، لابالمباینه..]
8.3. فلسفیترین عبارت کسنوفان این است که «همه چیز واحد است» ص 59
9. پارمنیدس:
9.1. موسس الئاییان، در واقع پارمنیدس است که اصولی را از کسنوفان، که بیشتر یک مصلح دینی بود تا فیلسوف، اخذ کرده است 58
9.2. اندیشههای اساسی پارمنیدس
9.2.1. مشاهده تغییرپذیری همهگانی و حرکت عمومی جهان، اساس اندیشه پارمنیدس را شکل میدهد. حرکت عمومی، اشیاء را به گونهای متعین کرده که درباره آنها میتوان هستِ نیست را مطرح کرد. 60
9.2.2. معرفت به شیء متغیر تعلق نمیگیرد، پس باید چیزی ثابت در دل این همه تغییر باشد، توجه به این تغییر و ثبات، او را رهنمون به تقابل هستی و نیستی میشود: واقعیت مطلق، هستی است و نیستی غیر واقعی است. ص 60 به عبارتی نیستی نیست.
9.2.3. پارمنیدس،شدن و جهان تغییرات را که در حواس بر ما معلوم میشوند، با نیستی یکی میگیرد.
9.2.4. اصل نخستین اشیاء، وجود است که از هر نوع آمیزشی با نیستی و شدن مبرا است. 60
9.2.5. توصیف پارمنیدس از وجود، توصیفی سلبی است: نامتغیر، فناناپذیر، بیآغاز و بیانتها، بیزمان (حال و آینده و گذشته ندارد)، بخشناپذیر است و غیر ندارد...61
9.2.6. «اگر وجود آغاز داشت، یا باید از وجود پدید آمده باشد و یا از عدم، اما پدید امدن وجود از وجود، اصلا پیدایش و آغاز شدن نیست، پدید آمدن از عدم هم ناممکن است زیرا چه دلیلی وجود دارد که این پدید آمدن زودتر اتفاق نیفتاده است؟ وجود نمیتواند از عدم پدید آید، هیچ چیز از نیستی پدید نمیآید، از هیچ، هیچ نمیآید..» این اندیشه اساسی پارمنیدس است.
9.2.7. علاوه بر هستیاندیشی، کار اساسی دیگری که پارمنیدس آغاز کرد تفکیک رهیافت حس و عقل بود. جهان آشکار در حواس، جهان خطا، نمود، شدن و نیستی است، ما فقط با عقل میتوانیم وجود حقیقی و راستین را بشناسیم.61 به عبارتی این موضع اساسی ایدهآلیسم است 62
9.3. پارمنیدس: ایدهآلیست یا ماتریالیست؟
9.3.1. تفسیر ماتریالیستی:
9.3.1.1. وجود یا واقعیت نهایی، اشغال کننده مکان، متناهی و کروی شکل است. با این نگاه در واقع، پارمنیدس، هسته ماتریالیسم، یعنی مادی بودن اصل واقعیت را پذیرفته است. اما از آنجا که وجود ملأ است، شکاف یا خلأ در آن نیست و امری است یکپارچه.
9.3.1.2. ملیسوس، که پارمنیدس را پذیرفته بود با او در متناهی بودن واقعیت اختلاف پیدا کرد، چرا که وجود ملأ است، اگر کروی و متناهی باشد، لازمهاش احاطه آن با خلأ است، از این رو متناهی نیست و در همه فضا پراکنده است.
9.3.2. تفسیر ایدهآلیستی:
9.3.2.1. پارمنیدس از وجود سخن میگوید، هر تصوری از وجود داشته باشیم، لزوما مفهومی و انتزاعی خواهد بود، ما وجود چیزی را از راه حس نمییابیم (انتزاع کیفیات میز و باقی ماندن هست برای او). اگر اوصاف مختلف شیء را حذف کنیم و فقط ویژگی مشترک آنها را در نظر آوریم این ویژگی همان وجود صرف است، وجود صرف، اندیشه است و نه شیء مادی. این رای اصلی ایدهآلیسم است که حقیقت مطلقی که جهان تجلی آن است عبارت از اندیشه است. 64
9.3.2.2. علاوه بر این پارمنیدس، آشکارا بین حس و عقل تفاوت گذاشته است و وجود را فقط با عقل قابل شناسایی دانسته و این هم خصوصیت هر ایدهآلیسمی است. 64
9.3.2.3. هسته تفکیک حقیقت و نمود در اندیشه پارمنیدس وجود دارد، یعنی او عالم حس را نمود و وهم میداند و حقیقت را در پشت آن نهان، این خلاف اندیشه ماتریالیست است که حقیقت را همین عالم حسی میداند 64
9.3.2.4. پارمنیدس، وجود را بخشناپذیر، غیر متحرک، نه اینجا و نه آنجا، نه اکنون و نه پیش و نه بعد و ... دانسته است، این تصور الئایی است که یک تصور و مفهوم محض است.64
9.3.3. به نظر آقای استیس:
9.3.3.1. هر دو جنبه به نحو کاملا متعارض در پارمنیدس مطرح بوده است. امپدوکلس و دموکرتس، که جانشینان بلافصل او بودهاند، جنبه مادی اندیشه او را پروردهاند و با تقریر مادی نظریه وجودی او به چیزی شبیه به آنچه امروزه اصل بقای ماده گفته میشود رسیدند. اما نبوغ افلاطون، جنبه ایدهالیستی اندیشه پارمندس را استخراج و بر آن تاکید کرد. افلاطون صورت مثالی را با وجود نزد پارمنیدس یکی میگیرد.
9.3.3.2. نگاه تاریخی: از آنجا که پارمنیدس در دوره ماتریالیسم تفکر بشر بوده است و هنوز تفکیکی بین ماتریالیسم و ایدهآلیسم روی نداده است (این تفکیک تا زمان سقراط و افلاطون طول کشیده است)، نمیتوان او را ایدهآلیست خواند و اگر در این زمینه با خود او سخن میگفتیم مسلما سخن ما را نمیفهمید.66
9.3.3.3. نگاه فکری: هسته پنهان اندیشه اصیل که به نحو مغشوش در اندیشه پارمنیدس جلوهای کرده است همان جنبه ایدهآلیستی اندیشه اوست. جنبه ارزشمند اندیشه او همین است 66 تاکید بر جنبه مادی فکر او، در واقع تاکید بر ناتوانی مقاومت پارمنیدس در برابر حسی سازی اندیشه اصیلی که در او برق زده است میباشد، تاکید بر جنبه تاریک و مبهم اندیشه او. 67[اندیشیدن در نااندیشیدههای اندیشه یک فیلسیوف]
10. زنون:
10.1. زنون، اساسا یک پیرو پارمنیدس است، اصل جدیدی نیاورده و فقط به فلسفه پارمنیدس به لحاظ سلبی یاری رسانده است، استدلالهایی را برای نتایجی که پارمنیدس به آن رسیده بود بیان داشته است.
10.2. ایده پارمنیدس مستلزم نفی حرکت و کثرت در وجود واقعی بود، از این رو زنون استدلالهایی را ارائه داد که نفی این دو را نشان داد و آنها را به حیطه وهم و بطلان عالم حسی سوق داد.
10.3. رد کثرت:
10.3.1. استدلال اول بر پذیرش یا عدم پذیرش تناهی بخشپذیری اجزای کثیر استوار است، کثیر، کثرت اجزاست، یعنی به اجزا بخشپذیر است، اما اگر در تقسیم به جزئی برسیم که بخشپذیر نباشد این جز ناگزیر مقدار نخواهد داشت، چرا که هر صاحب مقداری، بخشپذیر است، ...کثیر، از اجتماع بیمقدارها پدید آمده، پس خود باید بیمقدار یا بینهایت کوچک باشد. اما اگر بگوییم بخشپذیری به اجزاء نامتناهی است، این نتیجه بدست میآید که کثیر حاصل اجتماع بینهایت مقدار است، پس بینهایت بزرگ خواهد بود. کثیر، بینهایت کوچک و بینهایت بزرگ است، این نتیجه فاسد از فرض اولیه ما مبنی بر تحقق کثرت ناشی شده است (به عبارتی، فرض کثیر یک فرض متناقض است)
10.3.2. کثیر نمیتواند تعین عددی داشته باشد....
10.4. رد حرکت:
10.4.1. پیمودن نیمی از مسافت، سپس نیمی از نیم، .... همیشه مقداری نپیموده میماند.
10.4.2. نقطه شروع لاکپشت، نقطه دوم لاکپشت....
10.4.3. از استلزام بودن یک شیء در یک زمان، در مکانی واحد، این است که تیر رها شده در هر زمان، در نقطهای باشد و در آن ساکن باشد، پس حرکتی نداریم و تیر در هر زمان، در نقطهای ثابت است. 69( تصور زمان به صورت تقسیمپذیر تا بینهایت)
10.5. استدلالات زنون، در واقع شکلهای مختلف یک استدلال است، تقریری را که در بند 10.3.1 با توجه به مفهوم جزء لایتجزا ارائه کردهام، استیس با تقریری مشابه بر این امر تاکید کرده است (تعارض بخشپذیری نامتناهی). اهمیت این استدلالها این است که اشتباه تصور ما را درباره مکان و زمان نشان میدهد و از این راه موضوعی را برای تمام فلسفههای بعدی میگشاید. 72
10.6.در پاسخ دادن به زنون، نباید راه حل خود او را فراموش کنیم، او چون به گفته پارمنیدس که فقط وجودِ واحد هست، معتقد بود، از نتیجه متناقض استدلالهای خود، فقط تاکید بر این نکته را میفهمید که کثرت و حرکت، فرضهای باطل و ناموجودی هستند که این تناقضات ذاتی آنهاست.
10.7. کانت، از استدلال زنون دو نتیجه میگیرد:
10.7.1. درباره زمان و مکان از استدلال و نتیجه زنون پیروی کرده است، از آنجا که اشکالات زنون بر تصور ما از زمان و مکان وارد است، پس این دو شیء فی نفسه نیستند بلکه به شیوه نگاه کردن ما بستگی دارند و صورتهای ادراک حسی ما هستند که ذهن بر اشیاء تحمیل میکند.
10.7.2. درک نامتناهی با فراروی از توان عقل بشر ناممکن است، نامتناهی، در چه بینهایت بزرگ و چه بینهایت کوچک، خارج از توانایی درک انسان است و هرگاه عقل میخواهد به درک آنها دست یازد به تناقض میافتد. 71
10.7.3. کسانی مانند هیوم، که بخشپذیری نامتناهی را انکار میکنند، در واقع میخواهند با پذیرش یک طرف قضیه، طرف دیگر را رد کنند، اما اینها نتوانستهاند تبیین قابل قبولی از رد طرف مقابل بدهند.
10.7.4. کسانی مانند هگل کوشیدهاند این مشکل را با طرح مسئله بنا به اصولی شاملتر که بتواند دو طرف تناقض را در خود داشته باشد حل کنند. هگل تضاد را درونیِ عقل میداند، ابتدا اصلی وضع و سپس رفع و در نهایت در اصلی جامعتر گرد میآید. مقدار، واحد در کثیر یا کثیر در واحد است. به لحاظ وحدت، کل است و به لحاظ کثرت، اجزاء. اگر به صورت انتزاعی، وحدت و کثرت را بدون آمیختگی حقیقیشان، جدا از هم تصور کنیم، خطا روی میدهد.72
10.8. ملاحظات انتقادی:
10.8.1. نمود و حقیقت: الئاییان، جهان حسی و کثرت و حرکت در آن موجود میدانستند اما نه حقیقی. تفکیک بودن و حقیقی بودن، یا نمود و حقیقت. جهان حس، جهانِ حقیقی نیست، نمود و وهمی است که نقاب چهره جهان حقیقت شده است. تفاوت نمود و حقیقت چیست؟ اشیاء پیرامون ما وجود دارند اما هستیشان فینفسه و قائم به خودشان نیست، وابسته به دیگری هستند و از دیگری ناشی میشوند، از موجودی مستقل که هستی بالذات دارند. بنابراین، جهان حسی نمودهای صرف جهانی حقیقی است. [شرح آقای مصباح بر فصل 25 جلد دوم اسفار، درباره صفت حقیقی برای هستی، شرحی مشابه همین گفتار است]
10.8.2. جهانی که به فهم عمومی در میآید، جهانی است دارای کیفیت و کمیت. ایونیان، بر کیفیت جهان تاکید کردند، فیثاغوریان، کیفیت را از جهان انتزاع کرده و بر کمیت، یعنی عدد و واحد تاکید کردند، این خود گامی در جهت انتزاعیتر شدن اندیشه بوده است. الئاییان، کیفیت و کمیت را انتزاع کردند، آنچه که ماند، هستی بود، هستی را به عنوان اصل اولیه مورد تاکید قرار دادند. این گامی فراتر برای رسیدن از محسوس به معقول بوده است. 75
10.8.3. در علم، دین و فلسفه، گرایشی وحدتگرا میبینیم، یعنی گرایش به اینکه کل جهان و وقایع آن، با اصلی واحد تبیین شود. اما آیا هیچ دلیلی وجود دارد که تبیین جهان، ناگزیر باید بااصل واحدی صورت گیرد و وحدتگرایی بهتر از دوگانگی یا کثرات گرایی است (کثرتگرایی، یعنی تبیین بر اساس اصول هم عرض غیر قابل تحویل به هم)
10.8.3.1. اصل نخستین
10.8.3.1.1. باید هر چه غیر خود را تبیین کند و به عبارتی همه چیز از او قابل استنتاج باشد.
10.8.3.1.2. باید خود را تبیین کند و در تبیین خود نیاز به چیز دیگری نداشته باشد. خود تبیینی و خود تعینی یعنی مطلق بودن، یعنی اینکه این اصل به چیزی بیرون از خود وابسته نباشد. به نظر استیس، خودتبیینی مطلق، مستلزم وحدت این اصل هم هست.
10.8.3.2. از آنجا که استیس، علت نخستین را لزوما خود تبیین نمیداند، معتقد است با احاله جهان به او، باز هنوز پرسش باقی است و تبیین نهایی جهان به دست نیامده است، از این رو احاله به علت نخستین یا ماده اولیه، صرفا ارجاع به یک راز است که کل سلسله تبیینات را به صورت راز باقی میگذارد. 79(مطالب این کتاب در مقدمه کتاب هگل، به خوبی و خلاصهتر مطرح شده است) «علت با دلیل متفاوت است، بیان علت امری، مساوق با تبیین آن بر اساس دلیل نیست ص 87»
10.8.3.3. اصل الئاییان مبنی بر اینکه همه چیز واحد است و واحد وجود است، خود-تبیین است، اما ایشان تلاشی برای بدست دادن خصوصیت اول اصل نخستین، یعنی استنتاج همه چیز از آن انجام ندادند و حتی برای حل مسئله اساسا آن را پاک کردند و جهان حسی را انکار کردند. اما اگر جهان حسی توهم باشد در راستای تبیین باز هم باید معلوم شود که این توهم چگونه از حقیقت ناشی شده است. بنابراین در فلسفه الئاییان، ما دو جهان آشتیناپذیر داریم، یکی حقیقی و دیگری وهمی، که نسبت آنها به هم روشن نیست.
10.8.3.4. دوگانگی در فلسفه الئاییان، از تصوری ناشی است که برای اصل نخستین ارائه دادهاند، هنگامی که کیفیات، کثرت و حرکت به نحو مطلق از هستی محض جدا شد دیگر نمیتوان صدور و استنتاج آنها را از آن انتظار داشت. چگونه جهان با خصوصیاتاش میتواند به هستی صرف ارجاع مبینی پیدا کند؟
10.8.3.5. به نظر استیس، اگر چه تاکید بر اینکه مطلق باید واحد باشد صحیح است، اما این وحدت نباید تجریدی فهمیده شود، بلکه وحدت در کثرت است. 82 [از عبارات قبلی هم معلوم بود که استیس، مانند هگل، از وجود صرف، معنایی سلبی و صرفا مفهومی در نظر دارد، مفهومی تهی، که نه تنها نمیتواند مبدا چیزی باشد بلکه از هر چیز دیگری فقیرتر است ص 81، استیس تصور سلبی از خدا، یعنی تصوری که جز هستی هیچ چیز دیگری را به او نسبت نمیدهد، تصوری مطلقا پوچ و خالی و فقیر میداند 82 آیا واقعا مجبوریم برای اینکه کمال موجود پاییندست را به بالا دست نسبت دهیم، خصوصیات را هم حفظ کنیم؟ استیس در ص 82 تثلیث مسیحیت را کثرت در وحدت خوانده و آن را مطابق با اصول عالی عقل رشدیافته دانسته است، این واقعا چقدر خطرناک است، هم دیناش را پیشفرض گرفته و به فلسفه رو کرده و هم بعد از پیشرفت در اندیشه فلسفی، دیناش را با نهایت درجه عقل خود که در فلسفهاش بروز کرده فهمیده است. جالب است که فلاسفه صدرایی هم سوره توحید را با اصول صدرایی سنجیده و از سویی میگویند این سوره محتوایی مطابق با آخرین صورت پیشرفتهای تفکر فلسفی، مبتنی بر وجود ربطی دارد و از سوی دیگر، فلسفه صدرایی با هدایت وحی، موفق شده نازک اندیشی را به جایی برساند که سخناش به وحی نزدیک شود،....کاری ندارم که سخن استیس درست است یا صدراییان، اما مسلما هر دو یک کار را انجام دادهاند] [آیا این سخن میتواند درست باشد که استیس، فلسفه را بر اساس مدل مطالعه کرده است، یعنی او مدلی را ساخته یا حتی استخراج کرده و میخواهد سایر اجزا را در آن جای دهد، شخصا از با مدل فکر کردن خوشم میآید اما برای آن فقط ارزش تعلیمی قائل هستم نه حقیقی. مطالعه بر اساس مدل، ناگزیر فلسفه را نوعی ساینس میکند، چنانکه ساینس بر اساس گشتل مطالعه میکند...]
فصل پنجم: هراکلیتوس (فیلسوف تندمزاج)
11. مبانی مابعدالطبیعه هراکلیتوس:
11.1. اصل بنیادی: فقط شدن هست، وجود، دوام و وحدت چیزی جز توهم نیست، این نظر به صراحت مقابل الئاییان است. (تمثیل شنا در رودخانه). هراکلیتوس، نه تنها ثبات مطلق را بلکه ثبات نسبی اشیاء را هم منکر است و آن را نمود و توهم میداند. 85 دوام ظاهری، ناشی از تعادل مقادیر جوهری است که در اشیاء وارد و از آنها خارج میشود (تمثیل شکل موج و تغییر آب تحت آن)85
11.2. در هر آن شیء هم هست و هم نیست، این هستِ نیست، شدن است نه هستی و نیستی پی در پی (به عبارتی کون و فساد). در تحلیل شدن، وجود و عدم دارای ارزش یکسانی هستند. 86 شدن، ترکیب پیدایش (گذر از نیستی به هستی) و زوال (گذر از هستی به نیستی) است. 86 [ظاهرا اینجا هم ذوق هگلی آقای استیس گل کرده است]
11.3. هر چیزی در جهان، ضد خویش را در خود دارد، «هر شیء موجود، هماهنگی کششهای متضاد است»، هماهنگی، بالضروره متضمن دو اصل متضاد است که به رغم تضادشان، وحدتی مبنایی را آشکار میسازد. از همین اصل هر چیزی در جهان وجود دارد، «کشمکش، پدر همه اشیاء است».88
11.4. هراکلیتوس مانند الئاییان به تمایز عقل و حس قائل بود و توهم ثبات را به حواس نسبت میداد، شناخت حقیقت، یعنی قانون شدن، در گرو شناخت عقلی است.
12. طبیعیات هراکلیتوس (که مبتنی بر متافیزیک اوست)
12.1. همه چیز از آتش است، آتش زنده جاودانه 88 آتش، در میان مواد، از همه بیشتر نشان دهنده تغییر دمادم است.
12.2. قاعدهمندی تبدلات ماده : راه پایین: از آتش به هوا، به آب، به خاک؛ راه بالا: از خاک به آب، به هوا، به آتش. 89
12.3. هراکلیتوس، به نفس کلی آتش جهانی معتقد است که نفوس انسانها صرفا بخشی از آن است که با تنفس از آتش جهانی بهرهمند میشود....هراکلیتوس به جهانهای ادواری هم معتقد است.
فصل ششم: امپدکلس (مقدمهای بر تحلیل مادی و مکانیستی عالم)
13. فلسفه امپدکلس، یک فلسفه التقاطی داشت، که نکته جدیدی در برندارد و در صدد جمع بین قول پارمنیدس و هراکلیتوس برآمده است:
13.1. اصل اول: هستی، به نیستی و نیستی به هستی تبدیل نمیشود، امپدکلس، این اصل پارمنیدس را به روایت مادی آن فهمید: ماده، نه آغاز دارد و نه انجام، نه پدید میآید و نه زوال مییابد.
13.2. اصل دوم: شدن و تغییر امری اساسی است، بر اساس این اصل هراکلیتوس، اشیاء به گونهای پدید میآیند و زوال مییابند.
13.3. اصل سوم (یا اصل اساسی، یا اصل جامع): اشیاء همچون کلّ، پیدایش و زوال دارند، اما اجزای تشکیل دهنده آنها، بدون پیدایش و زوال هستند. (مقدمه فکر اتمیان)
14. ماده نخستین:
14.1. امپدکلس، از ترکیب ضرورت ماده واحده اولیه (اصل ایونیها) و اصل تبدیلناپذیری (پارمنیدس)، مفهومی را با عنوان «ریشههای همه چیز» مطرح کرد که نزدیک به مفهوم امروزی عناصر است، امپدکلس را میتوان مبدع عناصر مشهور چهارگانه آب، خاک، باد، آتش دانست.
14.2. هر شدنی، اجتماع و افتراق است و اشیاء از ترکیب نسبتهای خاصی از عناصر چهارگانه پدید میآیند. 93
14.3. ترکیب از راه حرکت، بدست میآید، امپدکلس، بر خلاف ایونیها که عامل حرکت را در خود اشیاء میدانستند، حرکت را ناشی از نیروهای بیرونی، مکانیکی و به تعبیری مادی میداند اگر چه آنها را با نامهایی مانند مهر و کین، عشق و نفرت، هماهنگی و ناهماهنگی میخواند که ایدهآلیستی به نظر میرسند.93
14.4. امپدکلس، حرکت دایرهوار عالم را با استفاده از مفاهیم اجتماع و افتراق توضیح میدهد. فلک، آمیخته آشفته و یکسانی از چهار عنصر است، موجود مقدسی است که از بیرون با نفرت احاطه شده است، نفرت به درون آن نفوذ میکند و سرانجام عناصر را کاملا از هم جدا میکند، اما دوباره عشق دست به کار میشود تا با ایجاد وحدت، جهان را به حالت فلک بازگرداند، ... این سیر بیپایان، همواره در جریان است. ص 94
15. نظریه ادراک حسی امپدکلس:
15.1. امور مشابه یکدیگر را درک میکنند؛
15.2. آتش درونی ما اتش بیرونی را درک میکند، این سخن درباره سایر عناصر هم مطرح است؛
فصل هفتم: اتمیان
16. اتمیان (لوکیپوس و دموکریتوس) و امپدکلس ص 97
16.1.امپدکلس هیچ توضیحی درباره ماهیت خود اجزاء نهایی ماده نمیدهد.
16.2.مهر و کین امپدکلس، نیروهایی اسطورهای و غیر مبین هستند.
16.3.تبیین کیفیت بر اساس ترکیب متناسب عناصر چهارگانه، اولین تلاش برای تبیین مکانیکی کیفیت است. اما این کار با اظهار اینکه بعضی از کیفیات نهایی و غیر مشتق هستند و سایر کیفیات از وضع و ترتیب ترکیب آنها به دست میآیند، به غایت نمیرسد، بلکه کار باید تا جایی پیش رود که اساسا کیفیت صرفا ناشی از وضع و ترتیب باشد.
16.4.در امپدکلس، هر شدنی بر اساس حرکت ذرههای مادی صورت میگیرد، این راهی است که در ادامه در اتمیان به ارتقاء میرسد.
17. نظرات اتمیان: (تحلیل مادی و مکانیستی عالم)
17.1. پروراندن نظریه ذرهها (اجزای بخشناپذیر ماده)، به عنوان اتمهای تشکیل دهنده نهایی ماده.
17.2. اتمها کیفیت و اختلاف کیفی ندارند و فقط به لحاظ کمّ (شکل و اندازه) متفاوت هستند، بنابراین، اشیا باید به واسطه ترتیب و وضع اتمها (حرکت آنها) پدید آمده و مختلف شوند. (این نظریه بسط منطق مکانیسم نامتقن امپدکلس است). از میان کیفیات فقط سختی و نفوذناپذیری به اتمها نسبت داده میشود و حتی آشکار نیست که آیا اتمیان، اتمها را دارای وزن میدانستند یا نه؟
17.3. با توجه به ضرورت جدایی اتمها از یکدیگر و فضایی برای حرکت آنها، فرض خلاء ناگزیر و پذیرفتنی است. پس دو چیز، در نهایت خواهیم داشت، اتمها و خلاء. که مطابق با هستی و نیستی الئاییان است.
17.4. جهان، از حرکت ناشی از سقوط وزنی اتمها، با سرعتهای متفاوت پدید میآید، اما برخی معتقدند وزندار بودن اتمها را اپیکوریان افزودهاند 98
17.5. آناکساگوراس، همه حرکتهای اشیاء را ایجاد شده توسط شعور و عقل جهانی میشناساند، دموکریتوس با عقل جهانی مخالفت کرد و با طرح «ضرورت»، حرکت را صرفا ناشی از عوامل مکانیکی کور و فاقد شعور در عالم اعلام داشت
18. نظریه ادراک درباره دموکریتوس:
18.1. اشیاء، تصویرهای خویش را که از اتمها تشکیل شدهاند در فضا میافکنند؛
18.2. تصویرها با حواس برخورد میکنند و اتمهای مشابه، با قوه مشابه درک میشوند؛
18.3. ویژگیهای حسی اشیاء در آنها نیست، بلکه از نسبت ما با آنها برای ما پیدا میشوند؛
فصل هشتم: آناکساگوراس
19. تفاوتها و توافقهای آناکساگوراس با پیشینیان:
19.1. او هرگونه شدن مطلق را (به معنای نیست شدنِ هستی و هست شدن نیستی) رد میکرد (پارمنیدس و امپدکلس و تمام اتمیان)
19.2. ماده را نامخلوق و فسادناپذیر میدانست (امپدکلس و .... )
19.3. هر نوع شدنی، باید بر اساس اجتماع و افتراق اجزای تشکیل دهنده آن توضیح داده شود (امپدکلس)
19.4. امپدکلس به عناصر چهارگانه و اتمیها به اتمها به عنوان ریشههای همه چیز مینگریستند، اما آناکساگوراس، هر نوعی را نوعی نهایی و غیر مشتق میدانست.
19.5. ماده تا بینهایت بخشپذیر است و در اثر تقسیم به اجزای خرد و تجزیه ناپذیر نمیرسیم؛
20. اصل ویژه آناکساگوراس
20.1. امپدکلس، تعبیری مادی از مهر و کین را محرک اشیاء و تشکیل دهنده عالم میدانست، اتمیان نیز با تعبیرات مادی محرک را توضیح دادند، اما آناکساگوراس، امری کاملا غیر فیزیکی و غیرمادی، یعنی نوس یا عقل را محرک عالم و شکلدهنده جهان دانست.103
20.2. ظاهرا از مشاهده طرح، نظم، زیبایی و هماهنگی موجود در عالم، آناکساگوراس به این امر رسیده بود که این همه نمیتواند محصول فرآیندی کور باشد. جهان، به نحو معقولی اداره میشود و در حرکت خود، اهدافی را دنبال میکند. بنابراین باید عقل یا نوس، ناظر و مدبر عالم باشد.
20.3. عقل، بزرگ و کوچک آن یکی است، عقل جهانساز و عقلی که در انسان است. عقل است که حیات را به هر زندهای عطا کرده است.
20.4. نوس، مبنای حرکتها است، از این رو خود نمیتواند متحرک باشد، چرا که در این صورت ناگزیر باید آن را به مبنایی دیگر ارجاع داد.
20.5. از آنجا که نوس، وجودی مستقل، به خود، در خود و برای خود است و بر خلاف ماده، غیرمرکب و بسیط است، آمیزه و مخلوطی که مانع از احاطه علمی مطلق و قدرت محیط او باشد وجود ندارد... 106 از آنجا که یونانیان تصور مبهمی از تشخص داشتهاند درباره شخصی بودن نوس نمیتوان به راحتی اظهار نظر کرد. ص107
20.6.از آنجا که آناکساگوراس، نوس را از نظم عالم بیرون میکشد، نمیتواند بیش از ناظم بودن و مدبر بودن را به او نسبت دهد، از این رو او نوس را خالق عالم نمیداند، بلکه ماده و نوس را از ازل موجود میدانسته است...
20.7. ظاهرا نوس، یک حرکت گردابی اولیه در توده ماده میاندازد، سپس این حرکت گردابی به نحو قائم به خود، ذرات مواد گوناگون را گرد هم میآورد و عالم را میسازد، یعنی ذرههای طلا را گرد هم، ذرههای چوب را گرد هم و ....(توجه به بند 19.4) [به عبارتی عالم را ناشی از یک سانتریفوژ بزرگ عقلانی- مادی میداند]
20.8. پروفسور برنت، معتقد است که آناکساگوراس، عقل را مادی میفهمیده است:
20.8.1. آناکساگوراس، عقل را با توصیفاتی مانند رقیقترین و خالصترین اشیاء و نیز غیرمرکب بودن، توصیف کرده است و این توصیفات فقط در قلمرو امور مادی درست است. [به عبارتی این توصیفات را عدم و ملکه میداند که به هر ترتیب نیازمند موضوعی مادی هستند..]
20.8.2. آناکساگوراس، درباره بهرههای بزرگتر و کوچکتر از عقل سخن میگوید و این عبارات دال بر تصور مکانمند او از نوس است.
20.8.3. اشکال پروفسور برنت این است که توجه ندارد اساسا زبان برای رفع نیازهای حسی شکل گرفته و ناگزیر هنگامی که در فضای غیر مانوس غیرمادی هم سخن میگوییم از همین زبان استفاده میکنیم، ....[آقای استیس نکتهای را چند جا تکرار کرده است که در جاهای دیگر هم به کار میآید، از آنجا که تفاوت مادی و غیر مادی یا مسئله غیرمادی بودن ذهن، پیشتر به وضوح مطرح نبوده و به عبارتی مسئله نبوده است، افکاری که در اطراف این مفاهیم مطرح شده، اکثرا مغشوش است و آمیخته، لذا میبینیم یک فیلسوف یونانی، درباره یک چیز، هم بر اوصافی غیرمادی برای یک شیء تاکید میکند و هم اوصافی مادی به آن میدهد، ما این نکته را درباره رعایت اصالت وجود و گاهبهگاه، نفی آن از سوی ابنسینا میبینیم..].
21. ویژگیهای فلسفه آناکساگوراس:
21.1. دور اول اندیشه یونانی، دوره بروننگری و طبیعتاندیشی و به عبارتی غفلت از خود بود و آخرین فیلسوف این دوره آناکساگوراس است، با طرح عقل از سوی او، زمینه اندیشه در عقل، ذهن و خود فراهم میشود و دور دوم اندیشه آغاز میشود. (ماده و ذهن)....از آنجا که آناکساگوراس، ماده و نوس را دو امر ازلی و غیر مشتق میداند فلسفهاش یک دوآلیسم آشتیناپذیر است.
21.2. آناکساگوراس، برای اولین بار مسئله غایتمندی را در فلسفه مطرح کرده است. به نظر استیس، علت فاعلی، تبیین کننده چیزی نیست و فقط میتواند مکانیسم را نشان دهد، تبیین در سایه توجه به چرایی و دلیل رخ میدهد واین همه به غایتمندی مرتبط است. این معنا، در مرکز توجه افلاطون و ارسطو قرار میگیرد.(مکانیسم و غایتمندی).....اگر چه آناکساگوراس بر اساس غایتمندی به نوس میرسد، اما نمیتواند آن را غایتمندانه به کار گیرد، او نوس را همچون جزئی از مکانیسم به کار میبرد و سرانجام کار تحلیل حرکت را به حرکتهای گردابی و به نحو مکانستی میسپارد. ارسطو:
آناکساگوراس، ذهن یا عقل را همچون خدای خارج از دستگاه به کار میبرد، هرگاه نمیتواند وجود ضروری چیزی را تبیین کند، آن را به زور در میان میآورد. اما در بقیه موارد او جهت تبیین اشیاء هر چیزی را بر عقل ترجیح میدهد. ص 110
[دو نقدی که استیس بر آناکساگوراس وارد کرده است مانند تحلیلی است که ژیلسون از دکارت ارائه کرده است و انتقادات مشابهی را بر او وارد کرده است]
فصل نهم: سوفسطاییان
22. ویژگیهای دور دوم فلسفی یونانیان:
22.1. دوره اول با طرح عقل صورتبخش جهان توسط آناکساگوراس به پایان رسید و با تفکیک ماده جسمانی و ذهن غیرجسمانی، به نحوی تقابل انسان و طبیعت را پیش کشید. [به نظرم استیس این جملات را نظر به دکارت و کانت نوشته است]
22.2. مسئله دور اول فلسفه یونان، خاستگاه عالم، تبیین هستی و شدن در طبیعت بود، تلاش فلسفی دور دوم که با سوفسطاییان آغاز میشود با رها کردن جهانشناختی، فعالیتهای انسانگرایانهای را آغاز کرد تا موقعیت انسان را در عالم تبیین کند. [به نظر میرسد وقتی که آناکساگوراس، عقل منفصل از انسان را صورتگر عالم ساخت، این زمینه پیدا شد که چرا عقل متصل در این مقام قرار نگیرد، به نظرم این امور با عصر جدید و موقعیت دکارت، شکاکان و کانت قابل مقایسه باشد]
22.3. ذهن و طبیعت در فلسفههای افلاطون و ارسطو، از مولفههای نظامهای جهانشمول و فراگیر این دو فیلسوف قرار میگیرند.
23. زمینه اجتماعی دور دوم فلسفه یونانی:
23.1. دموکراسی، با ویران کردن نهادهای اشرافی قدیمی دولتشهر، اعتقادات دینی مردم یونان را فاسد کرده بود،ص 112 کمرنگ بودن ارزشهای اخلاقی و توجیهپذیری هر عمل ننگینی با شاهد آوردن از خدایان، زمینه اعتقادات را ضعیف کرده بود،.....پیشرفتهای علمی و فلسفی و قدرت آنها در توجیه امور، از اعتقاد به توجیهات دینی کاسته بود....اندیشه، شکل مخرب، انتقادی و سلبی پیدا کرده بود ص 112 با انکار این همه، فقط شهوت، حرص و خودخواهی ماند.
23.2. سوفسطاییان، فرزند زمان خویش بودند، آموزههای آنها صرف برگردان این گرایشهای عملی زمانه به بیانها و گزارههای نظری بود. یعنی صرفا انگیزشهای حاکم برحیات مردم در قالب اصول و قواعد انتزاعی بود ص113 مردم در عمل و سوفسطاییان در نظر مرزهای قانون، مرجعیت و سنت را ناچیز شمرده و لگد مال میکردند ص 122
23.3. سوفسطاییان:
23.3.1. افرادی که دارای مکتبی فلسفی و مشترک باشند نبودند بلکه صرفا گرایشهای کلی مشترکی داشتند.
23.3.2. پیوستگی با هم نداشتند، معلمان و مربیانی حرفهای بودند که رقابت حرفهای را بین خود پرورش میدادند
23.3.3. در مقابل شوق آموزندگی مردم، بیشتر به آموزههای میپرداختند که موفقیت در عمل و سیاست را در پی داشته باشد ص 113[مطالب این113، 114، 115، 116 درباره سوفسطاییان، قابل توجه و خواندنی و پندگرفتنی است]
23.3.4. گرایش شدید عملی و تاکید بر مهارتهای سخنوری و غلبه در کلام. ص115
24. پروتاگوراس
24.1. «انسان، مقیاس همه چیز است، مقیاس هستی چیزهایی که هست و مقیاس نیستی چیزهایی که نیست» 116
24.1.1. یونانیان پیش از این بر تفکیک حس و عقل تاکید کرده بودند و یافتن حقیقت را چه ثبات باشد چه تغیر، نتیجه شناخت عقلی میدانستند و حس را صرفا درگیر با نمودها میشمردند. 116 عقل، مولفه کلی انسان است که مفاهیم آن قابل انتقال و اشتراک است اما حس مولفه جزئی و اختصاصی هر کس است، پروتاگوراس، در واقع عقل را به انکار گرفت و بر انسان، به عنوان شخص و خود من تاکید کرد و آن را معیار هر چیزی قرار داد. [استیس یکی دو جا تاکید کرده است که انکار او عملی بوده است، به عبارتی ظاهرا تصریح نکرده اما تنیجه موضعگیری او همینها است]
24.1.2. پروتاگوراس، با جمله معروف خود، تمایز عینی و ذهنی را عملا انکار کرد. عینی، صفت حقیقت مستقل از ماست که وجودی مختص به خود دارد و ذهنی، صفت فاعل شناساست. او حقیقت را به فاعل شناسا بازگرداند.
24.1.3. پروتاگوراس با اقرار به حقانیت گزارههای متعارض، در واقع مرز خطا و حقیقت را برداشت و ظاهرا از گزارشات مختلف حواس درباره شیء واحد به این نتیجه رسیده بود. 119 او از آموزه هراکلیتوس، که بر اساس اصل تغییر هر چیزی را هستِ نیست میشمرد در تایید کلام خود استفاده کرد.
24.1.4. انکار خطا و درستی، در واقع انکار امکان علم بود، با انکار علم راه برای گرگیاس گشوده شد، او از اساس منکر علم بود
25. گرگیاس
25.1. «هیچ چیز وجود ندارد، اگر وجود داشته باشد، شناختنی نیست، اگر شناخته شود، انتقال دادنی نیست» 120
25.2. استدلالهای گرگیاس:
25.2.1. هیچ چیز وجود ندارد: گرگیاس، به استدلالهای زنون که کوشیده بود تا تناقض را در موجودات نشان دهد برای تذکر به خود- متناقضی هستی استفاده کرد و گفت یک امر خود متناقض نمیتواند باشد (بند 10.3و 10.4). استدلال پارمنیدس بر آغاز نداشتن هستی هم مورد استفاده او قرار گرفت، شروع از هستی و نیستی غیر ممکن است، از این رو هستی که متضمن این امر غیر ممکن است، نیست. (بند 9.2.6) اگر چه، زنون و پارمنیدس شکاک نبودند، اما جنبه سلبی فلسفه ایشان به راحتی مورد استفاده شکاکان قرار میگرفت.
25.2.2. دو ادعای دیگر گرگیاس، بر یکی گرفتن شناخت با ادراک حسی و در واقع انکار شناخت عقلی مبتنی است چرا که حس، قوهای جزئی و دارای گزارشات مختلف است و قابل اشتراک هم نیست. 121
26. سوفسطاییان به مثابه دوره روشنگری یونانی
26.1.سوفسطاییان بعد از گرگیاس و پروتاگوراس، محصول کار آنها را در سیاست و اخلاق به کار زدند و قاعده «قدرت حق است» را بنا نهادند.
26.2.دوره سوفسطاییان به مثابه دورهای از روشنگری در یونان است، دورههای روشنگری در تاریخ غرب به تناوب تکرار شده است، این دورهها اغلب بعد از یک دوره اندیشه سازنده پدید آمدهاند. ص 123
26.3.مشخصههای روشنگری یونانی:
26.3.1. اندیشههای بزرگ و گسترش آموزش عمومی و ارتقاء فرهنگ، در کنار جنبه مثبت، نظر به انتقادهایی که اندیشههای نو بر سنن وارد کرده و آنها را متزلزل ساختهاند زمینه رشد عقل انتقادی و شکاک را پدید آورده و زمینه روشنگری میشوند. 123
26.3.2. با فرو ریختن سنن، نهادهای اجتماعی مبتنی بر آنها نیز سست شده و قانونشکنی و قاعدهگریزی عمومی میشود. 123
26.3.3. فردانگاری در تمام زمینهها به نهایت میرسد
26.4.مشخصههای روشنگری عصر ما:
26.4.1. روشنگری قرن 18 هم که در انگلستان و فرانسه روی داد از مشخصههای عمومی روشنگری پیروی کرده است.
26.4.2. در عصر ما هم، عقلها بسیار شکاک و مخرب شده است
26.4.3. بسیاری از نهادهای اجتماعی مانند ازدواج، خانواده، دولت و قانون مورد انتقادهای جدی قرار گرفته است.
26.4.4. در دوره پس از سازندگی اندیشهای متفکران بزرگ و رشد علمی قرن نوزده قرار گرفتهایم.
26.4.5. پراگماتیسم به عنوان فلسفهای عملی و انسانمدار، نوعی از فلسفه پروتاگوراسی است که حقیقت را بر اساس انسان تعریف کرده است. البته امروزه حقیقت به جای حس پروتاگوراسی به خواست انسان باز میگردد.124
27. مهمترین ثمر حرکت سوفسطاییان، تاکید بر حق فاعل شناسا بود. موجود صاحب شناخت را نباید به زور به عقیدهای واداشت، بلکه صرفا میتوان اندیشهای را در درون او استنتاج کرد و نتیجهای را به او نشان داد 125 اما در اثر افراط، حق عینیت را در نظر نگرفتند.
28. آنچه در پروتانتیسم درباره حق حکم شخصی گفته شده است و نیز دموکراسی به عنوان فرزند سیاسی پروتانتیسم، متناظر با حق فاعل شناسا است که سوفسطاییان مطرح کردهاند.
فصل دهم: سقراط
29. سقراط بیش از آنکه مکتبی فلسفی بنا نهد، گرایشها و روشهایی فلسفی بنا نهاد.130 به او الهام شد که داناترین است، تحلیل او از این دانایی، وقوف به جهل خویش بود 132 او با استفاده از همین اصل، یعنی اقرار به جهل و پرسشهای هدایت شده، مدعیان خِرد را خُرد میکرد و نشان داد که آنها درباره مفاهیم بنیادی مانند خیر، زیبایی و حقیقت چیزی نمیدانند232 بسیار وارسته و پرطاقت بود و تمام اوقات به آموختن، به شیوه خود، مشغول بود.
30. سقراط، بر خلاف اتهامهای ظاهری، به دلیل زمینهای که در دشمنانگیزی مدعیان علیه خود، مخالفت با دموکراسی و عامه و شبهه همراهی با سوفسطاییان برای او ایجاد شده بود، متهم و محکوم شد 137
31. سقراط، تلاشهای فیلسوفان اولیه یونانی را درباره کشف جهان، ارزش نمیگذاشت، بلکه بیشتر به معرفت اخلاقی نظر داشت و از این جهت شبیه سوفسطاییان بود 143
32. اخلاق سقراطی بر یک نظریه معرفتی استوار بود که بعد از سوفسطاییان، دوباره، عینیت حقیقت را به نحوی تامین میکرد: هر معرفتی، معرفت از طریق مفاهیم است. مفهوم، پس از ادراک حسی و صورت خیالی آن، با گردآوری مشترکات و کنار زدن تفاوتها به دست میآید و امری کلی است که بر افراد کثیری (و نه یک فرد جزئی) حمل میشود. عقل، قوه مفاهیم است. [به طور خلاصه، معرفت از راه کلی به دست میآید و این برداشتی است که استیس در کتاب هگل به صراحت، تحت عنوان فلسفه کلی دنبال کرده است]
33. عقل، قوه استدلال است، استقرایی (از جزئی به کلی) یا قیاسی (از کلی به جزئی). اما در هر دو صورت سخن به مفاهیم یعنی کلیات میرسد. استقرا در شکلگیری مفاهیم و قیاس در کاربرد آنها به کار گرفته میشود (یعنی تطبیق کلی به جزئی)
34. سقراط با سوفسطی روبرو بود از سویی ادعای فضیلت و آموزش آن را داشت و از سوی دیگر با انکار حقیقت و خطا و معیار تفکیک آن دو، هر ادراک خود را حقیقی و حق میدانست از این رو با پیش کشیدن تعریف(های کلی)، معیاری کلی و مستقل از برداشتهای شخصی، برای مقابله با سوفسطی به دست داد. 145
35. از نظر سقراط، معرفت عبارت است از علم به اشیاء از آن حیث که به گونهای عینی، یعنی مستقل از فرد، وجود دارند و چنین دانشی، علم به مفهومهای اشیاء است. بنابراین تقریبا تمام فعالیت فلسفی سقراط عبارت بود از تلاش جهت صورتبندی مفهومهای درست. [واقعا عجیب است، سقراط که مسئلهاش بیشتر اخلاق است، چگونه به مفهوم قانع میشود، آیا واقعا شکلگیری مفهوم درست اخلاق را درست میکند؟]
36. اصل اساسی سقراط در اخلاق: یکی بودن معرفت و فضیلت، سقراط معتقد است که جهل ریشه تمام بدیهاست و اگر کسی معرفت به خیر داشته باشد، ناگزیر به آن عمل میکند 146.... تحلیل ارسطو این است که سقراط بخشهای غیرعقلی نفس را نادیده میگیرد، بیشتر افعال انسان تحت عوامل غیر عقلی مانند هیجانها و انگیزشهای حسی است 146
37. دو اصل اساسی سقراط:
37.1. فضیلت واحد است و آن هم فقط معرفت است.
37.2. فضیلت آموختنی است چرا که معرفت است.
38. تاثیر سقراط بر فلسفه، بیشتر از راه معرفت مفهومی بوده است، او با این کار اصل ادراک حسی و شخصی بودن سوفسطاییان را باطل کرد و بر عقل و مشترکات معرفتی تکیه کرد.149 فلسفه افلاطون و ارسطو و به عبارتی تمام فلسفههای ایدهآلیسم بعدی بر همین نظر سقراط استوار است.
39. ادوار فلسفه یونانی را میتوان به یک لحاظ چنین تقسیمبندی کرد: دوره باور و ایمان ساده، دوره ویرانگری ایمان توسط عقل (سوفسطاییان)، دوره بازسازی ایمان با عقل (سقراط): جمله طلایی استیس: تنها راه درمان پیامدهای نادرست اندیشه، اندیشه بیشتر است، ... بزرگان عالم، اگر ببینند عقل آنها را به سمت تاریکی میبرد، نمیترسند، پیش میروند و مطمئن هستند که به روشنایی خواهند رسید 150.
40. به نظر استیس، باز گرداندن حقیقت، به هر نوع ادراک مستقیم چه حسی و چه فوق حسی مانند شهود مدعای عرفان و انکار کارکرد عقل در این قلمروها، به نتایج ناگزیری میانجامد که پروتاگوراس به آن رسیده بود... سقراط اگر چه ادعای سوفسطاییان را مبنی بر اینکه «حقیت، حقیقت از آن من است»، میپذیرد اما این توضیح را بر آن میافزاید که حقیقت، از آن من، به عنوان یک موجود عاقل است و از آنجا که عقل، کلی است، حقیقت علیرغم اینکه از آن من است، حقیقتی اختصاصی نیست، بلکه همه موجودات عاقل از آن بهرهمند هستند.151
فصل یازدهم: نیمه سقراطیان
41. بعد از سقراط، شاگردان او که توانایی درک جامعیت این استاد بزرگ را نداشتند، هر یک او را به فراخور خویش تجزیه کردند و بر نکتهای تاکید کردند، اما وجه مشترک مکاتب نیمه سقراطی، تاکید بر فضیلت به عنوان غایت زندگی بود. 154
42. سهم سقراط در پیدایش نیمهسقراطیان:
42.1. اگر چه قاعده سقراط در شناسایی فضیلت، دوری نیست، به عبارتی او نگفته است: فضیلت، همان علم به فضیلت است، بلکه منظور او این بوده که فضیلت مبتنی بر معرفت است و این سخن درستی است، اما در عین حال تاکید بر اینکه فرد برای فضیلتمندی باید فضیلت را بشناسد، به ما چیزی درباره چیستی فضیلت نمیگوید.155
42.2. اگر چه مبنای سقراط بر ارائه تعاریف قرار داشت، اما او بر اساس جامعیت نبوغ خود آگاه بود که فضیلت را نمیتوان به یک صورتبندی محدود مقید ساخت و دستورالعملی برای همه شرایط ارائه کرد، از این رو او شاگردان خود را بدون هیچ گونه تعریف نهایی از فضیلت واگذاشت.155
43. کلبیان: (آنتیس تنس)
43.1. سقراط، از امور مادی در جهت کسب حکمت اعراض داشت و در راه خود استقلال پیشه کرده بود. کلبیان بدون توجه به وسیله بودن این خصوصیت، آن را عین غایت زندگی دانستند، تعریف آنها از فضیلت، نوعی ریاضت مطلق و کف نفس شدید بود و برای به رخ کشیدن استقلال هر نوع رای عمومی را زیر پا گذاشته و هرزگی میکردند : بی اعتنایی مطلق به دنیا و مافیها.
43.2. سقراط، انواع آموزشها و علوم را در پیش معرفت اخلاقی ناچیز میگرفت، کلبیان در این مسئله هم راه افراط در پیش گرفتند و هر نوع علم، هنر و فنی را حقیر و بدون بهره خواندند...
44. کورناییان (آریستیپوس)
44.1. سقراط، فضیلت را برای سعادت میخواست، اما این به معنای نگاه ابزاری به فضیلت نبود، کورناییان، سعادت را در لذت و فایده فردی تعریف کردند و از این رو فضیلت و هدف زندگی را لذت دانستند. 185
44.2. سوفسطاییان، انکار عینیت حقیقت پروتاگوراس را در اخلاق به کار زدند، آریستیپوس، لذتگرایی خود را با این نظر ممزوج کرد و گفت: هیچ قانونی خارج از خواست فرد، نمیتواند معیار خوبی یا بدی یک لذت باشد. 185
44.3. کوروناییها، عملا با افزودن قیدهایی سعی کردند تا از سقوط در شهوتپرستی دور باشند: لزوم حزم و دوراندیشی در لذت، لزوم در نظر آوردن خاندان و فامیلها، لزوم دور شدن از درد و رنج در مقابل لذت محصل. 159
45. مگاریها: (اقلیدس)
45.1. مگاریها ایده سقراط را با الئاییان میآمیزند، اگر سقراط، بر خیر تاکید داشت و پارمنیدس بر وجود، اقلیدس این دو را یکی گرفت و علمی را که فضیلت بر آن مبتنی است، علم به وجود دانست. بنابراین زندگی همراه با تامل فلسفی، زندگی سعادتمندانه است160
خلاصه تاریخ انتقادی فلسفه یونان- بخش دوم- افلاطون
تاریخ انتقادی فلسفه یونان - بخش سوم - ارسطو (ویژه اهل فلسفه)